خاله دوباره بستری شد، مامان رفته پیشش.
امروز کتاب اوریانا فالاچی رو تموم کردم خداروشکر، ویس هفته پیش کلاس دکتر غلامی که نرفتم رو گوش دادم، مقرری شنبه رو خوندم، یکم مطالب کانالای تلگرام خوندم، یه سری مسائل رو از مرجع تقلیدم سرچ کردم و خوندم.. خداروشکر.
بعد ش اخرای شب یکم حس تنهایی م زیاد شد. هی تلگرام رو بالا پایین کردم ببینم میتونم با کسی حرف بزنم... از صبح توی اتاقم تنها بودم. پاییز هم باشه تازه....
یهو آذر پیام داد که فلانی، خوبی؟
وای عالی بود... بعد از اینکه صحبت کردیم براش نوشتم که:
«زمان زیادی از امروزو تنها بودم
و کلا یکی دوروزه به این فکر میکردم ک هرپاییز دوستای بیشتری رو از دست دادم
همین الان ک آنلاین بودم، دلم میخواست فقط به یکی پیام بدم یکم حرف بزنم،
بعد یهو پیام دادی..
همیشه خدا من حیث لایحتسب جبران میکنه واسه آدم...»
واقعا من حیث لایحتسب جبران میکنی فدات بشم خدا جونم.... ممنونم ازت😘...
امروز حالم خوب بود. شرایط همونه اما پذیرشم رفته بالاتر خداروشکر... و اینو دوستش دارم الحمدلله...
ازم درباره کلاسا پرسید.. ک چه می کنم... عجیبه برام این رفتارش... اون پیامش ک استاد فوروارد کرده بود... حرفا و رفتارهای اخیرش... چقد زیبابینه اذر!
بعد تو گروه پیشنهاد داد ک یه روز دور هم جمع شیم
استاد گفت فلان روز قراره جمع شیم
بعد همون روز تداخل داره به پرنیان.
گفتم ب ساعت پرنیان نخوره
مهین پرسید رفتی پرنیان؟
سودابه یهو گفت آرههه؟؟
بعد ک توضیح دادم گفت قابل قبوله، من قلبم ضعیفه رعایت حالمو بکنید!
چقدر همه خوبن. خداروشکر... خدایا شکرت بابت داشتن همچین دوستایی... بابت همچین جمعی ممنونم ازت خدا جونم....❤😘...
بعد استاد گفت إن شاءالله سال دیگه شب عاشورا پنج تا مشترک کنار هم باشیم... اون روز دکتر صباغ چی گفت دعا کنید با هم مشهد بریم...
خدایا شکرت... واقعا ممنونم ازت خدا جون دلم❤😘😘
که وقتی تنهایی ای که برام می خوای رو می پذیرم، با آذر و سودابه جبرانش میکنی برام...
خدا؟ میدونستی؟ خیلی دوستت دارما...❤❤