دختر شیشه ای

طرح نقش سکوت بر قامت دلم

دختر شیشه ای

طرح نقش سکوت بر قامت دلم

کلمات کلیدی

.

۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز ندا رو دیدم. بعد از زیارت کربلاش...

می‌گفت خیلی یادتون بودم. می‌گفت حرم امام علی (علیه السلام) خیلی یادت میفتم. هی یه چیزی میشد یادت میفتادم. هی یکیو می دیدم شبیهت...

مگه داریم آنقدر خوب.... خدایا شکرت.... الحمدلله..... مرسی خدا بابت اینهمه حس خوب....حس نابیه واقعا... شکرا شکرا شکرا.... بعد از جشن شمس‌ بود که ندا بهم گفت اینطور... همون موقعا بود حرم رفته بود.... خدایا..... شکرت خدا...مشغول کار شهدا بودم و درگیر یه مقاله بودم که با نهج البلاغه سر و کار داشتم... بعد اون حال و هوا... بعد اون همه گریه از نرفتن جشن جمعه.... بعد جشن شمس‌.... بعد اینطور بشنوی... ک یکی پیش خود حضرت عشق علیه السلام یادت میفته...

بعد دوباره بشنوی که آدم می‌دیده شبیهت😭😭😭 مرسی مهربون ترین و عاشق ترین مولا....❤❤

الآنم که اومدم اینجا بنویسم آهنگ شب قدر موسسه پلی شد رندمی😭😭

مولا جانم عاشقتم...

تسبیحش بوی تربت میده...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۴
ترانه زندگی
یه خط می خونم، دو دقیقه خودمو سرزنش می کنم....
کاش تموم شه... به خودت قسم ذهنم دیگه واقعا کشش نداره 😭😭...

معده م می سوزه. گرسنشه. ناهار که نخوردم، شام هم عصر یکم نون خوردم، چند ساعت پیش که فشارم انقد افتاده بود که نمیتونستم از تخت بلند شم و پاهام تا ساق یخ کرده بود بدون کولر، یه خرما خوردم...امروز رو مودش نیستم که چیزی بخورم...

+ ببخشید که همیشه خسته م....
ببخشید که همیشه شکسته م...‌
ببخشید که همیشه غر غرو ام...
ببخشید، ببخشید، ببخشید....
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۲
ترانه زندگی
چقدر دلم تنگه خدا.... 😭😭😭
تو پناه این دل بی کس باش خدای من.... یا الله....
شب امتحان و اینهمه دلتنگی؟
معاذ الله...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۳
ترانه زندگی
اینکه منو نخواستی، همون موقع هم خیلی سخت برام تموم شده بود. یادم نمیره درس دعا رو.... روز بعدش بود و من چقدر چقدر چقدر گریه کرده بودم... الله رو هدیه داده بودن بهمون... سوم خرداد بود... یادم نمیره چقدر منتظر مونده بودم....
گذشت تا تونستم بی تفاوت بشم بهش، کامل نه اما به طور متوسط....
گذشت تا استخاره فاطمه رو به دست بی تفاوتی سپردم و از اینکه نخواسته شدنم رو مجبور شدم بهش بگم پذیرفتم..
اما نمیدونم چرا.... بدون اینکه اشاره مستقیمی بهت بشه، از بعد از صحبتای اون روز ... با استاد... هی یادت میفتم. انگار بیشتر میفهمم چقد شبیه هم بودیم! اینو که همون موقع حاج آقای فاطمه گفته بود.... گفته بود شباهتا زیاده که. چیکار کردم من؟ اشتباه پشت اشتباه....
دلتنگ نمیشم اما بعضی وقتا فکر میکنم بعد تو کسی هست که اینطوری باشه احساسم بهش؟
خدایا تو که می‌دونی عمدی نبوده، بذار پای جهلم خدا... خودت روون کن راهشو... درست کن مسیرش رو... خدای من، یا الله....
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۰
ترانه زندگی

دلم یه اتفاق خوب میخواد....

+ چیز عجیبی نیست... هرماه همین موقع ها دلم هوایی می شود... و من عادت دارم به گول زدن دل م...

++ سرگیجه هام هنوزم هست. دیشب..

+++ امتحان چهار شنبه... خدا کنه خوب بگذره.

_ وبلاگم یک ساله شد! ۲۷ شهریور امسال و پارسال... چقدر تغییر کردم... چقدر توی این یکسال نگاهم عوض شده. الحمدلله. سال دیگه این موقع چجورم؟ زنده ام؟ .... کربلا رفتم؟ .... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۲
ترانه زندگی

کتابی که استاد داده بی نظیره.... آفتاب در حجاب...

فوق العاده ست. جمعه قبل ظهر شروعش کردم، جمعه غروب ۱۴۰ صفحه ش رو خونده بودم . آخرشم مجبور شدم که بذارمش زمین و به کار پژوهش و اینا برسم. امروز اصلا وقت نشد بخونمش. کتابی هم نیست که بشه تو هر حالتی خوندش.... به نظرم تمرکز و حس زیادی میخواد که آدم بتونه فقط یه کوچولو لمسش کنه....

خدایا شکرت....

چقدر خوب بود آخه.... خدایا شکرت. جمعه داشتم می‌خوندمش... ظهر روز عاشورا رو داشت می‌گفت، ارباب حسین علیه السلام رو داشت می‌گفت، که آناهیتا زنگ زد به گوشیم و گفت فامیلی اون شهیدی که گفتی اسمش ابراهیمه چی بود؟ گفتم هادی. شبش گفت کتابشو خریدم... ممنون از این همه نشونه خدا...

امروز خاله عمل داشت. از صبح بیمارستان، بعد انا رو بردم سمت دانشگاه سابق، جاهای مختلفشو نشونش دادم، باغ دم دانشگاه رفتیم، بعدش رفتیم پیتزا فروشی همون سمتا که قبلاا با غزل و مرجان رفته بودم. بعدش رفتیم سینما فیلم ماجان. بعدش بیمارستان‌. بعدش برگشتم خونه. کارای ادغام جداول. و الان اینجا...

الان حرفم اینه که چرا حالم بده؟ امروز چه کار بدی کردم که حال خوشی ندارم؟ یه جوریم. دقیقا انکار کار بدی کردم. امروز نیتم بودن و کمک روحی ب آنا بود، به واسطه خدا.

استوری گذاشت عکس ناهار رو با این متن ک ی روز پر استرس در کنار یه رفیق پر از آرامش. خدایا شکرت.

چرا حس خوبی ندارم ایا؟

واسه پریسا فقط؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۵
ترانه زندگی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۴:۲۵
ترانه زندگی

قبلش سمیه که الان کربلاست، داشت می‌گفت تو اسم بنویس، فوقش نمیری... ولی بنویس.. ولی اقدام کن....

چه شب عجیبی بوده دیشب....با این همه اتفاق خوب توی خواب، الحمدلله...❤❤... إن شاءالله دعوت کنن آقا....

إن شاءالله کربلا و نجف و سوریه و سامرا و کاظمین و مکه و مدینه.... إن شاءالله.... إن شاءالله...

خدایا شکرت.... خدای گل من، نازبانوی من... ممنونم ازت.... شکرت....❤❤❤😘😘😘😘

+ توی خواب سوریه که دیدم، اولش مطی حیدری بود. پیش اون انگار می‌خواستیم بریم و بعد یهو سوریه بودیم... بعد اونجا، کنار حرم ها، یاد سودابه میفتادم... از عشق زیادش به حضرت زینب (سلام الله علیها)...❤❤❤😘😘😘

خدایا ممنون واقعا....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۱
ترانه زندگی

خواب نبود. رویا بود. زندگیم بود.. همه چی بود. تو خواب همش میگفتم خواب نیستم؟... همش میگفتم بالاخره خوابام تعبیر شد...همش میگفتم دیدی بالاخره اومدم یا زینب (سلام الله علیها)..... باورم نمیشه. حرم حضرت رقیه (سلام الله علیها).. ضریحشون... گنبد حرم حضرت زینب (سلام الله علیها).... داخلشون. تا نزدیک ترین جای ممکن...

خدایا شکر ت... ترسیدنم از جنگ... فهمیدم که هنوز آدم نشدم...هنوز لایق شهادت نشدم... همش می‌ترسیدم... بعدش تو خواب فهمیدم از تنهایی میترسم، مثلا جمعیت ک بودیم اگ شهید می‌شدم ترسی نداشتم... ولی اون وقتی که تنهایی رفتم پیش حرم حضرت رقیه (سلام الله علیها)... باورم نمیشه...تو خواب هم باورم نمیشد.... توی بهت بودم. یا زینب. میشه تعبیر شده و زودی بیام پابوستون؟.... 

خیلی یهویی رفته بودم. نیم روزه بود حتی... کاش زودتر بیایم پابوسی تون خانم.... چه حس و حالی بود.... مامان صدام کرد از حرم اومدم اینجا.... کاش بیدار نمیشدم... داشتم فکر میکردم حضرت زینب ک الان اینجاست، امیرالمومنین علیه السلام رو از نزدیک دیده.. پدرش بودن... خانم حضرت زهرا سلام الله علیها رو از نزدیک دیده...مادرشون بودن...چه تنهایی هایی که کشیدن توی عاشورا... با داعش زمانه شون یه تنه جنگیدن.... آخرشم از غصه..... اونوقت تو... با وجود خدا و مدافعان حزم، اونجا همش می‌ترسیدی... آدم خیلی بیشتر می‌فهمه هیچی نیست... خدایا آدمم کن.ً...

ممنون بابت این خواب بی نظیر......

حس و حال خوابم..... وقتی حرم حضرت رقیه سلام الله علیها رو دیدم یهویی...وقتی گنبد و بعد داخل حرم حضرت زینب سلام الله علیها رو دیدم.....همه چی عین یه خواب بود.... ولی کاش بیداری بود. خیلی واضح بود خوابم....خیلی.....ممنون.. الحمدلله.‌‌... بی نهایت بار شکرتون...❤❤❤❤❤😘😘😘😘😘😘❤❤❤❤❤😍😍😍😍😍😍😍🌸🌸🌸🌸🌸🌸

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۳۲
ترانه زندگی
بسم الله الرحمن الرحیم...
یکم از مطالب شهریور و مهر و آبان پارسال رو خوندم..
چقدر هرسال تغییرات پیش میاد... چقدر همه چی عجیب پیش می ره...
نمدونم کارم درسته یا نه. به استاد پیام دادم که باهاشون صحبت کنم. قرار شد به امید خدا پنجشنبه.
نمی‌دونم باید مثل پارسال مثلا که همه درا به روم بسته می شد، صبوری کنم تا خدا راه رو نشونم بده، یا بهتره از یه استادی که این مسیر رو احتمالا تجربه کرده راهنمایی بگیرم... خدا خودش می‌دونه که دلم میخواد همه کارم با اخلاص باشه... خودش کمک کنه إن شاءالله...❤...
محرم دوسال پیش بود... دهه اول، شاید روز سوم چهارم محرم، سفره خانه، فردوسی، دختر عمو، سیگار....
نزدیک به دوسال از آن روزها می گذرد....
خداروشکر که کمکم کردی...ممنونم ازت ماه من... که نرفتم سمتش..
خودت کمک کن از فکر مشروب لعنتی هم دربیام. فکرش هم زشته خدا...
مریم سراغ اون خواستگار رو گرفت. همون که معرفی کرده. دلم نیست نمیدونم چرا.... ولی قرار شد زنگ بزنن...
یاد چیزایی میفتم که نباید... اتفاقایی که نباید، حسایی که نباید..
فکر میکنم به اینکه چقدر الان بی تفاوت شدم به همه چی. امروز جلسه مراسم اولین جمعه محرم بود. چقدر سرم خدا... حتی این خواستگار و خواستگار های قبلی آخری هم... چرا هیچ چیز خوشحالم نمی‌کنه؟ سرکاری که پریسا بهم معرفی کرد. هیچ چیز خدا.... چرا؟ .....
روز جشن به شوخی میگفتن از خانم ف عیدی بخواید. هرچی فکر کردم هیچی به ذهنم نیومد که بخوام ازشون. انگار به نظرم همه چی بی ارزش بود.
خانمه امروز توی جلسه سخنرانی می‌کرد حرفای قشنگی میزد. و قابل تامل. باشد که پند گیرم. میگفتن تا حالا شده به خاطر مسلمونای جهان، مثلا مسلمونای میانمار، یه روز سه وعده غذا نخوری؟ میگفت اگه شب عاشورا کربلا بودی و امام علیه السلام انقدر اصرار می‌کردند ک برید من راضیم، می موندید یا میرفتید؟
می‌گفت و می‌گفت....
می‌گفت که نور چشمیای خدا یا شهید میشن یا روزی کلی بار از خدا طلب شهادت می کنن.. در عین خدمت، اما میلی به دنیا ندارن... کاش یه روزی ، یه روز زودی, شامل حال من و امثال من هم بشه..حقیرم من...
خدایا خودت کمک کن....
+ امشب بعد نماز مغرب یهو تپش قلب گرفتم، سرم سبک شد و دست و پاک ضعف کرده بود، دراز کشیدم، کتفم تیر می کشید، بعدش دستپم درد گرفت. مچش. نبضم تند و محکم بود. نمیدونم چرا یهویی ایطو شدم. الان بهترم...
+ درد قلب، فقط اون تیری که توی جشن غدیر کشید....
++ خدایا خودت کمک کن راه درست رو بریم. و خودت کمک کن تموم شه زودتر...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۵۶
ترانه زندگی