وای خدایا!
فکر کن استاد مشاورت لیلا سادات باشه😍. به به به 😍. انرژییییش. قربونش بشم منننننن.
استاد راهنما همون که اون دفعه خوب اومده بود خوب اومد و بقیه بد!!!
دقیقا مثل اون دفعه! عجیبه!
چه خیری درش هست خدا داند...
استاد مشاور هم لیلا سادات جاااااان و یه استاد دیگه از دانشگاه خودمون. تا خدا چه خواهد. باید با استاد صحبت کنم زودتر.
+ موضوع هم همون شد اگر خدا خواهد ❤😍😘
خدا میخواست...
خدا میخواست که قبل کلاس امروز دلم بشکنه مثل دیشب...
خدا میخواست که شبی مثل دیشب خوابم نبره.... و توی دل شب با خود خدا حرف بزنم... تا سه و خردی صبح بیدار باشم...
که وقتی امروز دکتر ص از لذت شب بیداری و سفارش علما و عرفان میگه، به جانم بنشینه... به قلبم بشینه.... إن شاءالله. خدایا خودت کمک کن و توفیق بده.
که شب بیداری هایمان برای خودت باشد...
إن شاءالله...
امروز دانشگاه نرفتم خداروشکر! روز آخر کلاسا بود! آخرین کلاس رسمی آخرین ترم ارشد! عجیب...
البته کلاس کارورزی خدا بخواد هست هنوز اما خب همه نیستن و به رسمی کلاس های درسی اینطوری که نیست...
از خیلی قبل استاد گفته بود موسسه خوبه این کلاسش. یک کلاس دلی...
انگار احساس می کردم توی درسش جیز خاصی نبود. اما اون اخر کلاس که صحبت با خدا بود... نگاه کردن به اسم الله مون... قربون صدقه ش رفتن... نوازشش کردن... ازقبل تر بگم.
رفتم کلاس خداروشکر. خدا جونم ممنون که اجازه دادید. موضوع کلاس نجوا با خدا... چند آیه از سوره زمر...
اذان ساعت 12:09 دقیقه بود.دلم نمیخواست بعد کلاس بخونم. ساعت استراحت ده مین اینا از اذان گذشته بود. رفتم حسینیه نماز خوندم. خیلی حس خوبی بود خداروشکر. مگه نه اینکه من برای خدا اینجام و مگه نه اینکه الان خدا داره صدام می کنه، پس برم جواب بدم.... در حد کم خودم.... دوستت دارم یا الله ....(قلب).
بعدش که اومدم بالا هنوز توی استراحت بودن. و دکتر ص اومده بود. حال و احوال کرد. خداروشکر. هی میگفت یه پیامی به من دادید یه سوالی پرسیدید. میگفتم نه. بعد میگفتن شما و فلانی یه پیام مشترک دادید. من: :/ :))
بعدشم قسمت دوم کلاس... خداروشکر...خیلی خوب بودش...همون صحبت با خدا... صحبت های دکتر ص. موسیقی. حرف و حرف و حرف... اشک و اشک و اشک.... سرمو بذارم رو اسمش... دستمو بذارم رو قلبم و صداش کنم...لا اله الا انت... لا معشوقی الا انت...
صحبت های درسمون... اینکه ادم وقتی از همه دل بریده و به خدا پناه برده.. همون عجزه. همون استیصال.... زهرا جلسه قبل میگفت که حدیث هست از امام جعفر صادق علیه السلام فکر کنم.که میگن متوکل کسی هست که وقتی از دست بنده خدا هم برای نیازت کاری برمیاد، همین حس عجز رو فقط نسبت به خدا داشته باشی. و فقط و عمیقا از خودش بخوای....
بعد کلاس هم زود پوشیدم که برم امام زاده. ساعت یک جلسه بود. کلاس امروز تازه 1:40 تموم شد. استاد دید دارم می پوشم گفت نمیشه بری. بعد دیگه داشتن شیرینی ازدواج آمنه رو پخش می کردن. برداشتم و دوباره گفت نمیشه بری. بعد دیگه موقع خداحافظی بغلم کرد و گفت که هی با دوستات قرار میذاری میری، دلم برات تنگ شده.
نمیدونم چرا انقدر حس می کردم یه چیزی میخوان بهم بگن امروز!
از دیشب... از وقتی رفتم و تا وقت خداحافظی! عجیب. نه که دائم به فکرش باشم ها! یعنی یه سری آلارم هایی میومد توی ذهنم هی... نمیدونم. هرچی خدا بخواد. شایدم یه حس اشتباه بوده فقط.
خدایا واسه پایان نامه و موضوع کمکمون کن....
خداروشکر حس خوبی داشتم. حس می کردم که اون حسی که این چند وقت فکر میکردم از استاد نسبت بهم هست ، نبود. یعنی خداروشکر اون حس رو نگرفتم. هفته پیش هم کمتر بود. این هفته خیلی کمتر. از خود خدا خواستم اگه صلاح میدونید بهشون بگم, پس خودتون راهش بندازید... خدا...خدا...خدا... .
اینکه زود اومدم بیرون حس خیلی خوبی بود. چون شاید بدم نمیومد بمونم بیشتر, اما واسه نفسم بود. اما وقتی زود برگشتم و به خاطر خدا رفتم اون جلسه ای که باید.... حس خوبی بود. وای خدایا امام زاده... دل دادم بهش. اوایل شاید انقدر آرومم نمی کرد. سه هفته ای میشد نرفته بودیم. چقدر دلم تنگش بود....
شب جمعه... جلسه رو رفتیم. اخراش رسیدم . ولی خداروشکر رسیدم. اونایی که نیومده بودن می گفتن انگار حذف می شن... نمیدونم. خدا کنه نشن. هرچی خدا بخواد.
دیدن ِ یار جانی (قلب)... خدایا پناه قلبش باش.... فقط تو مرهم هر دردی....توکل به خودت خدا...
داشتیم از پله ها پایین میومدیم که سرگروهمون ما رو دید و گفت اگه می تونید بمونید. گفتیم که تا وسطش باید بریم, اشکال نداره؟ گفتن نه عیب نداره. دوباره برگشتیم و موندیم. خداروشکر چقدرم خوب بود...
دیگه یکم از ساعت چهار گذشته بود که بلند شدیم اومدیم حیاط و رفتیم داخل امامزاده یک زیارت خیلیییی کوتاه و بعدش سر مزار رفیق شهید.... در حد یک فاتحه. دوست جان عجله داشت. میخواستیم برگردیم که دیدیم کی اومده . . . . . . . . . . . . . .
خواهر و مادر رفیق شهید..... با خواهرش دست دادیم.... چقدر خوب بود.... خیلی حس خوبی بود.
گریه م گرفت. گفتم نگاه کن داداش کوچیکه! یکی مثل تو... یکی مثل خواهر خودت... یکی هم مثل من... خواهر تو با افتخار میاد سر مزار تو که شهید شدی و باعث افتخار خونواده ت.. یکی مثل من هم غصشه که بره خونه باز میره توی اون حجم از انرژی منفی ِ اخبار و فحاشی ها و نوشیدنی و بد مستی و فحش و ...
گریه م داشت می گرفت. گفتم خسته شدما. شما که همیشه زنده اید. همین الانم میخونی اینا رو داداش کوچیکه... ولی اون لحظه قسم ت دادم به حضور مادر و خواهرت که می دونستم به احترام ایشان حتما روح ت حضور داره اونجا... ازت خواستم. خواستم نجاتم بدی... خواستم نجاتم بدی ...... نجاتم بده..... به هرروشی که خودتون می دونید صلاحه و خیر... دلم رو اروم کنید به حکمت الله ِ عشق ِ جان.... :*
بهتریییییین اتفاق امروز بود. وقتی اصلا انتظارش رو نداشتیم... من حیث لایحتسب.... آخ آخ آخ خدا جانم.... چه خدایی جانم... چه عزیزی جانم...
از شیرینی ای خوردیم که خواهرت بهمون تعارف کرد.... آخ آخ آخ....
چجوری میتونم تشکر کنم ازت خدا؟ هیچ جوره. اینو میدونم که هیچ جوره نمیتونم. دوستت دارم خدا. دوستت دارم عشق جان گل دلم...:* دوستت دارم... عاشقتم همه زندگیم... همه کسم.... اینا خیلی کوچیکه برای وصف شما.... از قطره در برابر دریا هم کوچکتر.... خیلی کوچک تر...
اومدم خونه. چشمای اشکی دوست جان وقت خداحافظی.... خدایا کمکش کن...
وقتی اومدم فیلم بادیگارد رو دیدم. چقدر خوب بود این فیلم!
مدت ها بود میخواستم ببینم و نمی شد.
چقدر عمیق بود. چقدر خوب بود. دغدغه های اون اقا.... اینکه همه توانش رو نذاشته... یه دیالوگ خوبش...
اقاهه پرسید چرا شهید نشدی؟پرویز پرستویی جواب داد با من شوخی میکنی یا با شهدا؟ ....... چقدر خوب بود خدا.
ممنون بابت این روزی های قشنگ خدا جونم... ممنون بابت همه چی... بابت همه چی... دوستت دارم یا الله....
از ساعت ده شب اومده بودم بخوابم انقد که خوابم میومد. و هنوز بیدارم...
الان خودم رو توی آینه نگاه می کردم. چشمام. چشمای پف کرده. چشمای غمگین. و لبای نه چندان خندان. خود واقعیم. جدا از هر ماسک و نقابی.
پیش خودم فکر کردم، کاش این چشما, به خاطر غم خدایی پف داشت. کاش غمم متعالی بود. نه واسه چیزای شاید دنیایی.
نه واسه خاطرات خاص نوجوانی. نه واسه ثبت نکردنشون. نه واسه فراموشی نیمه شون. نه واسه حرف امشب مریم. نه واسه اون حس وقت سخنرانی گوش دادن. نمیدونم. شاید همش متعالی باشه. شایدم نه. ولی کاش واسه خدا باشه.
+ دلم تنگه برای شاداب بودنم, پر انرژی و بشاش بودنم. گرچه امروز خداروشکر خوب بودم و میخندیدم حتی! . تا قبل از برگشتن که مریم اینطور گفت...بگذریم. حرفش مهم نبود خیلی. چون همه چی در نهایت دست خداست. فقط اون حس... اون درد عمیق دوباره... هیچی. بگذریم.
کاش خوابم ببره.
سرگردون تر از همیشه م خدا...
خودت راه رو برام باز کن.... خودت سر راهم بذار خدا....