دختر شیشه ای

طرح نقش سکوت بر قامت دلم

دختر شیشه ای

طرح نقش سکوت بر قامت دلم

کلمات کلیدی

.

۱۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

حالم بده.

انقد خورده که نمیتونه تا دستشویی بره. 

خدا حالم بده. نمیتونم بیشتر از این بنویسم. اینم نوشتم ک نوشته باشمش فقط. همش تو ذهنم فلش بکه به اون سالها.

آخ. آخ. آخ.

همه چی به حد اعلا سخت شده. دلتنگی امام زمان. جدی شدن رفتن هنگامه اینا. رفتار من با مامان و بابا. بدمستی های او. خاطرات شوم من. معلق ماندن پایان نامه م. همه چی م. همه چی م. همه چیم. کربلا خواستنم.... دلتنگیم. دلتنگیم. دلتنگیم.

خدایا. دستمو بگیر.

امامم گذاشتی تولد ت تموم شه بعد. حواسم بود. قبل تولدت حالمو خوب کرده بودی. شرایط و بهتر کرده بوذی برام. الان اما. .. میدونم میخوای بجنگم. اما بدون تو هیچم. دستمو بگیر. عاجزانه خواهش میکنم دستمو بگیر. یا مولا. من کسیو بلد نیستم جزخودت. کمک هممون کن. کمکم کن. بیشتر از همیشه ی همیشه تحت فشارم. خودت کمک هممون کن. خودت ظهورت رو بخواه از خدا. آخخخخ که چقدر دلم تنگته. کاش منم عامل موثری بودم توی ظهورت. نه که مانع ظهورت. ببخشید. ببخشید. ببخشید....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۲۷
ترانه زندگی

دیروز. مراسم جشن نیمه شعبان. موسسه. عقب نشستنم. اشکای داغی که بی اختیار جاری می شدن از گونه هام.

نخوابیدنم بعد مراسم. شب. خواستن برای نماز شب خوندن و نصفه موندنش. بعدش احیا. تو حال خودم بودن هاش... بعد احیا، گرگ و میش هوا، ساعت قبل از شش صبح. پشت بوم موسسه. چراغانی پشت بوم. زیارت آل یاسین. سکوت. صدای پرنده ها. قرمزی آسمون . طلوع صبح نیمه شعبان. بی تو ای صاحب زمان. گریه های آذر. بعدش چند تا موسیقی. بعد بی تو ای صاحب زمان، پلی شدن رندمی مداحی موسسه محرم. ای دین و ایمان من مولا حسین جان. ای جان جانان من مولا حسین جان. دلم خواهد به سویت پر بگیرد....

تمایل عجیبم به سکوتم و گوشه گیری. حال نه چندان خوبم. غروب تلخش.

بهترین قسمت ظهر به بعد امروز، اینکه وقتی از سینما با مامان برمیگشتیم, یه جا جلوی ماشین ها شربت میدادن. دقیقا هم دم غروب و اذان. اذان داشت از رادیو و مسجد اونجا پخش میشد. اونم در حالی که چقدر دلم یه همچین چیزی میخواست. مثل یه نگاه از خود حضرت....

دوستت دارم امامم. ببخشید که امشب خیلی خیلی خیلی بد رنجوندمت. حالم خوب نیست اصلا ازش. میدونم خراب کردم. خودت دستمو بگیر. تو کریمی. من فقیرم. کمکم کن جبران کنم....ببخشید. ببخشید. ببخشید.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۳
ترانه زندگی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۷
ترانه زندگی

دوباره بار جور کرده.

و من دوباره استرس گرفتم. دوباره همون کم اشتهایی و تهوع. یعنی امروز ناهار خوردم همش حالم بده. تازه هنوز شروع نکرده به خوردن که. هنوز تازه از امشب میخواد بخوره. ولی میدونی چیش اذیتم کرده شاید؟

اینکه انقد برای جور شدنش این در و اون در زده. در عجبم که چرا انقد مودم رو پایین میاره این مسأله. یه جور عجیبیه. یه باکس خریده. 

دوباره همون حالتا. مود پایین. یه چیزی توی گلو. خنثی شدن حسم بهش. یعنی مثل عدم علاقه. ضعف و سردم شدن. دوباره دوباره دوباره.

اینکه میبینم برای به دست آوردنش چقد تلاش می‌کنی از هرچیزی بدتره شاید...

خوبه به لطف مولا یک شبش رو خونه نیستم حداقل.

بمیرم برای غربتت. بمیرم برای غربتت مولای من....

حالم خوب نیست خب...

مولای من.... غریب من... غریب من... غریب من...

ببخش منو که هیچ کاری هم نکردم برات.... ببخشید.....


+ دیشب آناهیتا گفت که زیر چشمت سیاه شده فک کنم ریمل ت ریخته. گفتم من اصلا ریمل نزدم. فهمیدم که به سلامتی زیر چشمام تیره شده. خاله هم گفت.

اون روز ک دکتر رفته بودم یهو اولش گفت چقد لاغر شدی. بعد دوباره وسطش گفت چیکار کردی با خودت خودتو نابود کردی. دوباره آخرش گفت چرا انقد لاغر شدی!

یا مثلا ثنا و الهام و خیلیا!

نمیدونم از این به بعدش هم چی میشه :) .

الحمدلله. مولای من.... اینا هیچی نیست. همه هستی من تنها چیزیه که دارم که به فداته یا مولا یا صاحب الزمان...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۰۳
ترانه زندگی

دلم خیلی کربلا خواسته دوباره...

بین اینهمه زائر،‌ من اضافیم یا حسین؟ یا علی؟‌ یا ابوالفضل؟ یا جواد؟ یا کاظم؟ یا هادی؟ ......

بین اینهمه زائرت، جای من اضافیه؟ یا مولا؟ من که میدونم خراب کردم.... ولی کرامت شما بیشتر از این حرفاست , نیست؟ انقد گناهکارم یعنی؟ . . . .

وای ِ من....

دیشب همایش بودیم واسه روز جوان. با محدثه و خواهرش و مامانش. قرعه کشی بود واسه کربلا نرفته ها. بازم نشد. بازم نشد. بازم نشد.....

بازم نخواستی منو....

دلم خیلی سوخته.... خیلی. نمیدونم کجای زندگیمو اشتباه میرم که بهتون نمی رسم....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۲۵
ترانه زندگی

تنها حسی که ندارم اینه توی ماه تولدمم!

اصصصصصصلا حسش نمیکنم! اصلا!

و دلم نمیخواد هم که بهش برسم...

کاش قبلش همه چی تموم میشد.... همه چی....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۱۵
ترانه زندگی

جدی جدی می‌خوان برن. توی همین چند ماهه. توی تابستون احتمالا.

من مات مات ماتم...

گیجم‌. نمیتونم باورش کنم. یاد فال حافظ پارسال استاد لیلا. یه لبخند. یه سوال که نیتت چی بود.. شعر ما ز یاران چشم یاری داشتیم... تعبیر اینکه درسته اوضاع اونجوری که فکر می‌کنی پیش نمیره، ولی تو آدمی نیستی که به این راحتی پا پس بکشی‌‌‌....

و حالا.... همون نیت داره محقق میشه، دقیقا همون جور که من نمیخوام....

حالم بد هم نیست حتی. توی شوک به سر می برم. توی حالت ماتی محض...

همش تصور میکنم بعد رفتنشون رو‌. نمیتونم خودم رو تصور کنم. نمیتونم پیش بینی ش کنم. انکار میکنم، مات میشم، گریه میکنم، از همه دور میشم، باز لاغر میشم، بقیه می فهمن مثلا فامیل و اینا... نمی‌دونم . نمیتونم تصور کنم چجوری میشم. همین الانشم که باور نمیتونم بکنم....

اینکه آناهیتا هم بره.... همه برن.... حال مامان و بابا و دلتنگیاشون....

چیکار کنم.... چیکار کنم.... چیکار کنم......

+ ناتنی افشاری، اتفاقات بدی در راه است....

چی میخواد بشه؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۱۴
ترانه زندگی
اولین نماز شب... هفته پیش...
بعدش جمعه امامزاده و بعدشم تئاتر با استاد و بقیه. قبلش ملاقات با زهرا و استاد و خ ف از مامان زهرا.
بعدش شب استاد رسوندمون. بعدش بلافاصله تا اومدم بالا حال بد... و همون شبانه رفتن درمانگاه و فشار پایین و سرم...
استاد داشت وقت خداحافظی زهرا بهش میگفت ممکنه من الان برم ماشین بهم بزنه. حرفشو قشنگ لمس کردم با همه وجودم.
دل لحظه خوشحال خداحافظی می‌کنی و بعد میرسی به طبقه خونتون و نمیتونی لباست رو عوض کنی حتی.
شنبه هم که کلا درگیر دکتر و درد و خواب و این چیزا. 
از یکشنبه الحمدلله موسسه.... سه شنبه رفتن هنگامه اینا و خاله اینا برای صحبت با اون اقا‌‌.... برای اون اقدام....
و حال نامعلوم من...
و امروز که چهار شنبه بود. هردو چله یعنی نادعلی و زیارت عاشورا به اسم حقیر بنده. بعدش امام زاده خواستگار اومد ک رد کردمش. یعنی گفتم قصد ازدواج ندارم.
بعدش یه عالمه اونجا بودن. با سروناز. می‌گفت حس میکنم قراره برام یه اتفاقی بیفته. مادیات دیگه برام رنگی نداره. نگرانش شدم. خدا جونم کمکش کن بیشتر از قبل خیلی... بعدش سر مزار محمدرضا، نت گوشیو وصل کردم و دیدم استاد پیام دادن که هستی امروز احیانا؟
گفتم إن شاءالله میام. بعدش گفتن اومدی یه خبر بده یه زحمت کوچیک دارم برات.
وقتی رسیدم و گفتم، اومدن حسینیه. بعد گفتن یه فایلیه که می‌خوان بخونم واسه اول کلیپی که واسه بیرون موسسه می‌خوان بدن. خدایا....
هنگ بودم. گفتم الان فکر نکنم بتونم. هی فکر میکنم. میبینم خیلی کار بزرگیه. لیاقتشو ندارم که.....
میگفتن مث کتاب صوتی ک اولش رو با وجد میگفتی. همونطوری. نه خیلییی با وجد نه بی وجد.
گفتن هر موقع میتونی...
خدایا که چی بگم آخه... این بهترین هدیه بود از طرف خود حضرت.... دلم گرفته برات یا صاحب الزمان... از خودم دلم گرفته برات....درست توی بدترین شرایط ک فکر میکنم لیاقت هیچی ِ هیچی ِ هیچی ندارم، توی یه روز اینطوری دوچله ب اسمم قرعه و بعدش این خبر...
فردا إن شاءالله میگم به استاد. ک حس میکنم لیاقتش رو ندارم....دلم گرفته برایت.....
√ هله نومید نباشی که تو را یار براند 😭😭...
یا الله... یا صاحب الزمان....
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۰
ترانه زندگی