دوباره و دوباره
دوباره بار جور کرده.
و من دوباره استرس گرفتم. دوباره همون کم اشتهایی و تهوع. یعنی امروز ناهار خوردم همش حالم بده. تازه هنوز شروع نکرده به خوردن که. هنوز تازه از امشب میخواد بخوره. ولی میدونی چیش اذیتم کرده شاید؟
اینکه انقد برای جور شدنش این در و اون در زده. در عجبم که چرا انقد مودم رو پایین میاره این مسأله. یه جور عجیبیه. یه باکس خریده.
دوباره همون حالتا. مود پایین. یه چیزی توی گلو. خنثی شدن حسم بهش. یعنی مثل عدم علاقه. ضعف و سردم شدن. دوباره دوباره دوباره.
اینکه میبینم برای به دست آوردنش چقد تلاش میکنی از هرچیزی بدتره شاید...
خوبه به لطف مولا یک شبش رو خونه نیستم حداقل.
بمیرم برای غربتت. بمیرم برای غربتت مولای من....
حالم خوب نیست خب...
مولای من.... غریب من... غریب من... غریب من...
ببخش منو که هیچ کاری هم نکردم برات.... ببخشید.....
+ دیشب آناهیتا گفت که زیر چشمت سیاه شده فک کنم ریمل ت ریخته. گفتم من اصلا ریمل نزدم. فهمیدم که به سلامتی زیر چشمام تیره شده. خاله هم گفت.
اون روز ک دکتر رفته بودم یهو اولش گفت چقد لاغر شدی. بعد دوباره وسطش گفت چیکار کردی با خودت خودتو نابود کردی. دوباره آخرش گفت چرا انقد لاغر شدی!
یا مثلا ثنا و الهام و خیلیا!
نمیدونم از این به بعدش هم چی میشه :) .
الحمدلله. مولای من.... اینا هیچی نیست. همه هستی من تنها چیزیه که دارم که به فداته یا مولا یا صاحب الزمان...