ناتنی
جدی جدی میخوان برن. توی همین چند ماهه. توی تابستون احتمالا.
من مات مات ماتم...
گیجم. نمیتونم باورش کنم. یاد فال حافظ پارسال استاد لیلا. یه لبخند. یه سوال که نیتت چی بود.. شعر ما ز یاران چشم یاری داشتیم... تعبیر اینکه درسته اوضاع اونجوری که فکر میکنی پیش نمیره، ولی تو آدمی نیستی که به این راحتی پا پس بکشی....
و حالا.... همون نیت داره محقق میشه، دقیقا همون جور که من نمیخوام....
حالم بد هم نیست حتی. توی شوک به سر می برم. توی حالت ماتی محض...
همش تصور میکنم بعد رفتنشون رو. نمیتونم خودم رو تصور کنم. نمیتونم پیش بینی ش کنم. انکار میکنم، مات میشم، گریه میکنم، از همه دور میشم، باز لاغر میشم، بقیه می فهمن مثلا فامیل و اینا... نمیدونم . نمیتونم تصور کنم چجوری میشم. همین الانشم که باور نمیتونم بکنم....
اینکه آناهیتا هم بره.... همه برن.... حال مامان و بابا و دلتنگیاشون....
چیکار کنم.... چیکار کنم.... چیکار کنم......
+ ناتنی افشاری، اتفاقات بدی در راه است....
چی میخواد بشه؟