دختر شیشه ای

طرح نقش سکوت بر قامت دلم

دختر شیشه ای

طرح نقش سکوت بر قامت دلم

کلمات کلیدی

.

۲۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

خداااا جون دلممممم

قربونت بشم قشنگممممم

امام مهربونم..... مهربون ترین پدرم.....ای که همه زندگیم فدای تو....

شنبه که از مشاوره می رفتم جشن واسه موسسه، یه ده تومن دادم ب یکی. همون لحظه عجییییب اومد تو ذهنم که از طرف امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف داده بشه. امشب مامان اومد با یه پاکت اتاقم. دیدم ادامه عیدیام هست که گمش کرده بودم. دقیقا ده برابرش. ده داده بودم. صد برگشت.... اونم توی این اوضاع بی پولیم.

یا مثلا جلسه دوم مشاوره که پولم دو هزار سه هزار تومن می موند و لنگ بودم خیلی، همون صبحش بابا اومد قبل رفتن از اداره، از خواب بیدارم کرد یه پنجاهی دادن و گفتن روزت مبارک. روز قبلش روز جهانی ِ رشته مون بود.


این روزا خب دنبال کار هم هستم. بعد توی گروه کلاس چهارشنبه ها امشب مسوولمون پیام داد که فلان سازمان نیرو یک ساله می گیره ، ساعتی، با بیمه، کارشم وارد کردن داده ها.

رفتم خصوصی شون و رزومه رو فرستادم. بعد گفت که اسم بنده رو داده واسه سازمان امدااااد. یعنی مگه بهتر از این میشه؟؟؟؟ وای خدایا.... همیشه آرزوم بوده همچین جاهایی بتونم خدمت کنم. دین م رو به مردمم ادا کنم. هرچی خدا بخوان. گفت معلوم نیست کی جواب میدن. ولی عالی میشه واقعا.... إن شاءالله هرچی خدا بخوان. الحمدلله. خیلییی خبر خوشی بود. گفتم اگه اینجا هم صلاح میدونه رزومه م رو بفرستن. الخیر فی ما وقع.......

بعد مثلا همین امشب دوباره، عاطفه پیام داد. که مریم سادات که می شناختمش، همکلاسی کارشناسی ش، مورد معرفی می کنه. و گفت اگه اشکال نداره مشخصاتتو بدم. چون دوستت دارم و دوستمم قابل اعتماده.

عجیب بود. اینهمه اتفاق و خبر خوب توی چند ساعت. پول اونم من حیث لایحتسب، کار همینطور.... یه جای دیگه م آدرس داد مسوولمون. باید برم توی سایت پر کنم إن شاءالله.

یا مثلا سودابه و ریحانه چقد چقد چقد محبت داشتن به من ِ کم و حقیر. ریحانه با اون همه سر شلوغی، صادقانه تست رو پر کرد برام. سودابه همینطور. تازه اون یکی تست هم داد دوستش پر کنه. واقعا خدایا شکرت. باران ام ام پی ای رو نتی برام پر کرد. خدا خیرشون بده تک تک شون رو. همه رو. إن شاءالله.

حالم خوبه و عجیب آرومم. نگاهت رو حس میکنم بهم امام مهربون و قشنگم. دوستت دارمااااا. خیلی زیاد. عشق دلمی. عمر و جونمی. دوستت دارم😘😘😘😍😍😍. همه زندگیم.....


+ یا امام رضا علیه السلام، یا امام رئوف، دلم تنگته....❤❤❤😘😘😘😍😍😍


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۲
ترانه زندگی

امروز با سارا داشتیم کار میکردیم یهو استاد اومدن پشت ما و دستاشونو انداختن دور گردنمون. حس خوبی بود. یا مثلا وایساده بودم یهو گردنمو بوسیدن گفتن برو جلو. توی دوشنبه موسسه مراسم ک دکتر بودن. ولی فکرشون مشغول بود. خب کلاس داشتن. آی دونت نو.

الحمدلله. خدا جونم شکرت.

قرص هم خوردم.

دیگه نمیتونم بیدار باشم. الحمدلله. خدا جونم ممنونتم😘 دوستت دارم ربی..دوستت دارم یا الله...❤😘

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۱
ترانه زندگی
امروز
اولین روز بسته بندی موسسه واسه نیمه شعبان امسال...
آی خدا که امسال هم نیامدی پدرم....
چقد دلم می‌خواست برم و برنامه اومدن نغمه بود و نمی‌دونستم چی به چیه. فقط عمیقا دلم میخواست می بودم واسه بسته بندی. حتی شده یه کتاب. الحمدلله. که خود امام زمان برنامه رو چیدن... که اینکه تا ناهار با هم باشیم و بعدش اونا بخوان برن خونه دوست دوستش. بعدش امروزم که خداروشکر کافه و اینهمه بودن اونجا. حس خوبی نداشتم خیلی. 
بعدش موسسه. خداروشکر. خوب بود. الحمدلله. امام زمان جونم شکرت قربونت بشم.... عجب لولیک الفرج یا الله....
بعدش موسیقی شد. حالم بد شد یهو. ابر بهاری بود که از چشمام می بارید. چه ابری. گریه و گریه و گریه... نجوا با تو.... چقدر چسبید. الحمدلله....
بعدش رفتم سرویس. چشمام بددددد قرمز شده بود. خیلیی بد. داغ کرده بودم. هی دستمو خنک میکردم میزدم بهش. خوب بود.... حال و هواش....
بعدش دیدم نمیتونم برم توی بسته بندی. رفتم اون اتاقی که اون روز محسن رو می‌خواستیم بخوابونیم. اونجا نشستم. با خودم و خودش خلوت کرده.... دوباره گریه کردنم شروع شده بود. انگار اون زخمای ناشی از مشاوره داشت سر باز میکرد. سخت بود. ولی خوب بود. یهو خانم ف و استاد اوا اومدن داخل. خانم ف ترسید. گفت اینجا اتاق پرو مائه. تعجب کرده بود. منم. با چشمای گریه ای نگاش میکردم و ایشونم بنده خدا با تعجب. بعد ب شوخی جدی گفتن اینجا اتاق پرو مائه ما دیگه جایی نداریم ولی تو میتونی با اشکات بری جای دیگه :)). خوب بود. به خودم اومدم و بلند شدم. دیدم نمیشه. رفتم نماز خونه پایین. برفاش خاموش. سرررررد. هیشکی نبود. رفتم اونجا. دراز کشیدم. حالم بد بود. جسمی هم. کاری نمیتونستم کنم. یکم دراز کشیدم. گریه کردم. فکر کردم. خودمو سعی کردم آروم کنم به کمک خدا و حضرت... و بعدشم رفتم بالا. خانم ف دم در بودن با سودابه. با شوخی رفتم پیششون. تعجب کردن یکم. ک این چشمه بالاخره؟:)) ولی همینو میخواستم. می‌خواستم بدونن غمم مال خودمه. و ب کمک خدا خودمو جمع می کنم. الحمدلله. بعدشم رفتم داخل، آذر گفت نبودی کجا بودی و خوبی و اینا. می‌خواستم با استاد حرف بزنم. نشد ولی. وقت دادن. واسه همون روز تولدشون که برنامه داریم براشون:)) .
نمیرم اون روز قطعا واسه مشاوره، اگر خدا بخوان...
دیشبم دوسه ساعت خوابیدم. از صبحم بیرون همش. دانشگاه و بعدش نغمه و بعدشم موسسه. بعدشم اون گریه. چشمام میسووووزه الان...

+ این چند روز خیلیا بهم گفتم لاغر شدم! و عجیبه! و عجیب ترش اینکه چرا دیگه خوشحال نمیشم؟؟!!؟؟!!
دیروز کلاس زبان استادمون وسط درس گفتن یهو.
بعدش فاطمه تایید کرد. بعد کلاس هم فاطمه دوباره گفتن تو خیلی لاغر شدی و خوب شدی. محدثه گفت قبل عید حس میکردم اما الان نه. گفت قبل عید لواش رفته بود و گونه هام رو نشون داد گفت زده بود بیرون. گفت دوست نداشتم. ولی الان خوبه. فاطمه ولی می‌گفت لاغر شدی. گفتم بد شده صورتم؟ گفت نه اصلا.
دیشب سونیا گفت. امروز توی موسسه زهرا حش سلام علیک کردیم و بالافاصله گفت لاغر شدی؟ گفتم آره. گفت خیلیم شدی مثکه. گفتم خوب شده یا بد؟ گفت نه خوب شده.
اما مامان همچنان معتقدن که صورتم تکیده و بی حال شده :/ . و نمی‌دونم دیگه چی به چیه.
دختر توی آینه رو شاید نشناسم خیلی... نمیدونم.
دوست دارم لاغر شم خداروشکر. ولی عجیبه که دیگه لاغر شدی خوشحالم نمی کنه... انگار هی یادم می‌ره که مثلا ضعیفم.... نمی‌دونم.
یه چیز دیگه هم می‌خواستم بگم ولی یادم رفت.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۵
ترانه زندگی

این هوای بارونی مشهد و کربلا می چسبه فقط....


+ حال ندارم از جام بلند شم. از صبح همش پهنم. امروز ناهار بعد از شاید پنج روز یه وعده غذایی خوردم بالاخره. این چند روز ب زور شیرینی نخودچی با چای و مثلا آش موسسه و یکم ته دیگ ماکارونی و یه لقمه نون صبحانه خودمو سرپا نگه می داشتم. میخوردم که ضعف نکنم فقط. امروزم اصلا میل نداشتم، ولی به زور شاید پنج تا قاشق برنج خوردم با خورشت. معده م بد شده. دیگه چیزی میخورم اذیت میشه. همین الانش غذا تو گلومه. ولی نمی‌خورم هم ضعف می کنم.

الان باید بلند شم برم سالومه و بعدش کلاس. ولی اصلا حال ندارم.

دلم میخواست یه سرم میزدم و میخوابیدم اگ سرحالم میاره. 

آخرین باری که زیر سرم خوابم برد رو یادمه...

اول دبیرستان بودم. هنگامه عمل داشت. از استرس عمل اون حال خودم بد شده بود. جوری که وقتی وارد بیمارستان شدم برای ملاقات، نمیتونستم بایستم، و فک میکردن مریض خودمم و برام جا خالی می کردن روی صندلی. بعدش همونجا سرم زدن بهم، نفهمیدم چی شد، بیدار شدم شب شده بود دیگه....

هنگامه.... من همونم .... هنوزم من همون خواهرتم....

هنوزم همون خواهرمی که وقتی سال پیش دانشگاهی م بیمارستان بستری شده بودم، برام کتاب فروغ رو خریدی چون می‌دونستی دوست دارم.... هنوزم همونی که هی برام پیامک خنده دار میفرستادی که روحیه بگیرم؟ هنوزم همونی که میخواستی به هرروزی شب پیشم بمونی و صبحش بری سرکار؟

همونی؟ همونم؟

چی شد؟ چرا اینطوری شد؟ ما چی شدیم؟ هنگامه ما چی شدیم؟

دلم تنگته برات خواهری واقعی خودم...


نمیدونم زندگی چیکار کرده باهام، اما میدونم این روزا حتی نا ندارم راه برم... نمیدونم زندگی چیکار کرده باهام، اما این روزا ایستادن روی پاهای خودمم واسم سخته...

نمی‌دونم زندگی چیکار کرده باهام، ولی میدونم بد دلتنگم....

سردمه... سرده...

هنگامه....

نمیدونم چی شدم من لابلای زندگی.... نمیدونم چرا وقتی یه کرم ضدآفتاب میزنم به صورتم مامان کلی ذوق می کنه و میگه اهااان چه خوب شدی. نمی‌دونم چی شدم که دیروز مامان میگه وقتی کردم نمی‌زنی قیافه ت تکیده نشون میده.‌.

چقدر دلم برای یه حال خوب واقعی تنگ شده... برای یه دلخوشی....چقدر دلم هوای اینو کرده که چشمام بخنده از ته دل.....

چقدر دلم میخوادت هنگامه..... چقدر دلم هنگامه ی خودم رو میخواد....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۹
ترانه زندگی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۹
ترانه زندگی

خدااآاای من

خیلییییی اضطراب دارممممم

مشاوره _ بعدشم جشن... خدا کنه خوب باشم و خوب استفاده کنم...

خدا کنه مشاوره خوب پیش بره.

خداااآآاااا... خودت کمک کن خدا جونمممممم... قلبم رو آروم کن😘😘😘😍😍😍❤❤❤.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۰۳
ترانه زندگی

دیروز صبح امام زاده الحمدلله.

اون خانمه ک شیطونه و پر انرژی رو دیدیم. گفت کنار ضریح امام حسین علیه السلام یادتون بودم! خیلی عجیب بود. الحمدلله......... یا حسین... حسین من....

بعدش برگشتنی اون خانمه ک مسوول هم هستن، فهمیدن ک صبحانه نمی مونیم. همین که فهمیدن هم خودش عجیب بود....یعنی قطعا یه اراده ای در کار بود. پارچه متبرک حرم حضرت معصومه سلام الله علیها رو دادن بهمون. گفتن انگار عید اونجا بودن و حتما قسمت بوده که روز شهادت پدرشون بهمون برسه.... عجیب بود. الحمدلله. خدایا شکرت. بعدشم موسسه و درس رفق و مدارا. اینکه چون صبحش اونجا بودم. دیر رسیدم اما شروع نشده بود. تا رسیدم سلام اینا کردم شروع شد. الحمدلله. بعدشم پشت بوم چند تایی. اینکه استاد وقتی ب لطیف بودن مثلنی م می خندیدن، سر جریان ایده های تولد استاد, ک استاد در جریان نبودن، ای جانممم یهو ب قول آذر جدی دفاع می‌کردند. اینک خودش می‌دونه خط قرمز است کجاست. قبلشم درباره روحیه کتمانم صحبت میکردن ک انگار نمیخوام نالطیفی م رو نشون بدم. نمی‌دونم. فکر کنم. بعدشم شهر کتاب و پارک دمش با آذر... 

صحبتای دیروز کلاس ک چقد بهم میخورد. و حتی همون حرفی ک استاد روز قبلش تلگرام بهم گفته بودن. تا ابراهیم نشدی تو آتیش نپر... هی بحث همین چیزا. حس کردم چقد میخورد بهم. و دوباره بیان شدن این جمله.....

الحمدلله.

+ یه حال خنثی ای دارم! یعنی حوصله جمع ندارم. ولی بی حوصله هم نیستم. دقیقاااااا حس میکنم لطافتم کم شده. ب خاطر شرایط و کم شدن معنویتم از اون قبلی که بوده شاید....

خدایا کمک کن...

امامم...

امامم به حق این عید عزیز ک امشب شبشه....شب مبعث... به به.... الحمدلله.

خدایا کمک کن از فردات به بهترین شکل ممکن استفاده کنیم. إن شاءالله. الحمدلله. خدا جونم.... 

فردا قبل جشن دقیقا، وقت مشاوره دارم. خدایا خودت کمک کن. کمک کن هرچی خیره جاری شه بر قلب و فکر و زبانم...کمک کن خوب پیش بره خدا. کمک کن بعدش از جشن بتونم استفاده کنم. یا رسول الله مدد....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۱۹
ترانه زندگی

علاوه بر اینکه خوراکم به هم ریخته و کم اشتها شدم، البته خدارو شکر!

علاوه بر اون خوابم هم کم شده و کم کیفیت....

خوابم نمی بره شبا دوباره خب...

نمیدونم چرا. نمیدونم چم شده.

حالا مثلا که هی سراغ پدرام رو بگیره.

خب چرا درک نمیکنی اعتیاد رو.

این زخم کهنه ی عفونت کرده....

همه جام درد می‌کنه. روحم، فکرم، تنم... ولی با همه اینا هنوز میتونم بخندم، خدایا شکرت. قربونت بشم من که اینهمه نعمت دادی ک نمیتونم بشمرم. قربونت بشم که درداتم نعمته. قربونت بشم که انقد دوستت دارم عشق گل دل من...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۱
ترانه زندگی

امروز استاد پیام دادن که خوبی و دکتر چطور بود. بعدش ازشون مهمونی خواهر رو پرسیدم. که چیکار کنم. مشترک رو برم یا مهمونی. گفتم امام زمان چجوری راضی ترن؟ گفتن منطقی و متعادل برخورد کن. گفتم منطق من یا منطق اونی که تجلی رحمت خداست؟ گفتن که همه در حد کمال نیستن و مهم اینه که اندازه خودش...

گفتم اهان یعنی کار بهتر اون بود ولی نه واسه من و واقع نگر باشم اره؟ یعنی انرژیم بالاتر می‌بود می‌شد نه؟

گفتن که تو این مورد خاص منظورم نیست، اما کلا

تا ابراهیم نشدی تو آتیش نپر....

حرفشون قانعم کرد.

ولی

دردم گرفت

که چقدر ضعیفم.... که هرروز دارم ضعیف تر میشم.... که خدای من، اشک امامم رو در میارم یعنی؟...

من چیزی بلد نیستم. ولی تو رو میخوام امامم. تو رو می‌خوام یا الله. من می‌خوام از تمام هستی, فقط شما رو بلد باشم.......... زیادیمه، اما شما کریمید.... دلم به کرامت شما خوشه....

ببخشید اگه اشکتون رو میارم امامم.... دستمو بگیرید. به این ماه قشنگ که ماه امیرالمومنین علیه السلام هست، دستمو بگیرید.... یا الله... یا علی.... یا حسن.... یا حسین... یا رضا... یا مهدی.... یا کاظم، یا صابر که امشب شب شهادتتون هست...

+ نمیخوام ضعیف باشم... نمیخوام بقیه ضعفم رو حس کنن... خدا جونم کمکم کن... کمکم کن فردا خوب باشم....

++ معده م به هم ریخته دوباره. نه ناهار خوردم نه میل شام دارم. مث پارسال همین موقعا دقیقا.... گرسنمه ولی نمیتونم چیزی بخورم.... خوبه.... خداروشکر :) .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۴۲
ترانه زندگی

آشفته ام، دلم میخواد برات حرف بزنم.... دلم میخواد باهات حرف بزنم....

خوب نیستم.... انرژی ندارم.... انرژیم زود می ره و نمی دونم چرا....نمیدونم حتی واسه این کاهش وزن بوده یا منشا روحی.

حالم خوب نیست. اینو میدونم فقط.

تصور میکنم خودمو بدون روشا....

اگه برن چی؟ چیکار کنم.... تصور میکنم لحظه ای که میخواد بره...

نگاه میکنم به روشا... به معصومیتیش.... دلم به حد مرگ می سوزه براش...خدایا آخه چه گناهی کرده....

چه گناهی کرده روشا خدا..... خدا دلم میگیره براش.... هی می بینمش هی گریه م میگیره.

خدایا حالم خوب نیست. مامان، بابا، روشا، رفتنشون، مسوولیت خودم در قبال روشا و مامانش، وظیفه م به عنوان فرزند بودن، وظیفه م برای سرباز بودن... برای درسم... برای کار کردنم... برای آناهیتا... برای برای برای....

همه چی با هم رو دوشمه.

خدایا خیلی وقته دیگه شاد نیستم... دیگه هیچ دلخوشی ای ندارم خدا...

اللهم إنا نشکوا إلیک....

دلم گرفته خدا... خدا......و اینکه تمام مدت نقش بازی کنم جلوی بقیه که خوبم، همینم انرژی می گیره ازم....

خدایا..... امامم........... چقدر دلم گرفته برایت......

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۳۳
ترانه زندگی