دختر شیشه ای

طرح نقش سکوت بر قامت دلم

دختر شیشه ای

طرح نقش سکوت بر قامت دلم

کلمات کلیدی

.

۸ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم...

چگونه فریادت نزنم؟
چرا دم از یادت نزنم؟
در اوج تنهایی...

خدای من.... خدای امیرالمومنین علیه السلام....خدای حسین بن علی....
خدایا....
دیشب.....
کتابخونه.... با فاطمه.... اولین روزش توی این کتابخونه... بعدش آخرای ساعت... خلوتی کتابخونه...
هدیه ای که میخواست بده ...
هندزفری ای که اولش داد... قرآنی که بعدش داد... و....
و هدیه ای که دادش...

و هدیه ای که امام رضا داد..
و هدیه ای که امام حسین داد...
و هدیه ای که الله داد 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭....

تربت حضرت.... ای واااای...
تربیتی که خودش توی مشهد از یکی گرفته بود... که گفت یک ساعت داشت در مورد ش می‌گفت اون خانمه که میخواست بهش هدیه بده.
می‌گفت هدیه امام رضا بدونش...
می‌گفت بهترین هدیه ای بود که گرفته بودم....
ای وای
ای وای
ای وای....
انقد حسش عمیق بود که زبونم بسته شده بود و چشام لبریز....
سرمو بلند کردم، تابلوی جلو چشمم تو کتابخونه این بود:
لطف خدا بیشتر از جرم ماست.......

ای وای...

می‌گفت و گریه میکردم...
می‌گفت از امام حسین علیه السلام بخواه...
بگو بگو بگو...
به بابات بگو...
به مامانت...
دستشون رو ببوس....
اگه پاشون رو هم می‌تونستی خیلی خوب بود...
می‌گفت و گریه می‌کردم.....
می‌گفت بخور قبل رفتنت...

قبلش داشتم بهش میگفتم که حالم بده.
نمی‌دونم چمه. حالم بد میشه یهو. بدنی...فکری...

فقط پیش خودم میگم امام حسین علیه السلام...
امامم... دردم بی درمون شده و درمونش فقط خودتی...
به موقع به دادم رسیدی آقا... مثل همیشه. آخ که چقد کریمید شما....
آخ آخ آخ....
می‌دونستی دنبال درمون دردمم اما نمیدونم از کجا....
گفتی بیا... بیا بغل خودم.... آخ خدایا....

فاطمه می‌گفت خیلی عجیبه... خیلی بیماران بودن... ولی نشد که بدم بهشون. می‌گفت جز لطف امام حسین علیه السلام چیزی نیست. خودشون به دل انداختن و اینم هدیه بدون از طرف امام رضا علیه السلام.....


+ ساعت استراحت قبلیشم بهم می‌گفت که حرف بزن... می‌گفت تو یه دنیایی داری که برای خودت خیلی واضحه ولی براش واژه نداری که بیان کنی و نمی‌گی... و توی روابطتت منفعلی. می‌گفت نگران بعد ازدواجتم. حرفاش دریچه جدیدی به روم گشود. اینکه چقدر خط قرمز دارم. چقدر گزینشی پیش میرم واسه انتخاب دوست...اینکه مهربونی زیاد و همدلیم باعث میشه دیگران حرفاشونو بزنن ولی چون من از خودم نمیگم ، انتظار دارن همیشه همون آدم باشم و اگه برخلاف اون آدم همیشه باشم براشون عجیبه و ممکنه پسم بزنن...یا کلی احتمالات دیگه. اینکه خط قرمزام مشخص نیست و بعد یه چی میگم یا یه کار یا یه جایی بعد اون آدم تعجب می‌کنه و ازم فاصله می‌گیره. اینکه با همه مدل آدمی دوست میشم. قضیه رشتم متفاوته با دوستی...
سبک ترم، الحمدلله...

+ امام حسین... این آدم کم و حقیر رو سوار کشتی ت کردی... من می‌خوام مامان بابامم سوار این کشتی باشن.... آخ آخ آخ .... 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭...
امام حسین....
ناگفته ها....

+ پیاده روی فرصت خوبیه واسه مرور زندگی....
ای وای
ای وای......

+ حضرت امیر از جنگ برگشتن، کسایی که نمی‌شناختن حضرت رو اومدن دنبال غنیمت.‌‌. میدونستن این آدم غنیمت برای خودش بر نمی‌داره... این فقط بعد مادیشه... یا علی...شما که همه چیو برا همه خوب میخواید...
یا علی.... ای واااااایی هفته دیگه این موقع کجام؟؟؟
وای وای وای........
یا علیییییی........
علی مولا
علی مولا
علی مولا........

به نیابت از.... هدیه به.....

حرف و دردایی که به خودتون فقط باید گفتش.....
یا الله...
نمیدونم.... نمیدونم چجوری حتی یک ذرررررررزه شکرت رو به جا بیارم...
یا الله.....‌..
حبیبی... طبیبی.... عزیزی.... رفیقی.... یا الله.... الله... الله...
الحمدلله...حمد فقط برای توئه... فقط برای تو.... یا الله...‌‌‌
مهربون ترین خدا.... که کسایی که عاشقت بودن و عاشقشون بودی رو بازم برامون فرستادی... با اینکه می‌دونستی قدر نمیدونیم... بازم فرستادی.
الله م.....
دلم میخواد تو تنها دارایی م باشی که با میم مالکیت صداش میکنم و روش غیرت دارم... تو و هرچه که در نظام طولی به شما می رسند.....
یا الله..... حبیب این بنده! یا الله....
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۶
ترانه زندگی

تو میدونی،

که چقدر دلتنگتم یا مولا...

که پاییز این روزها چقدر.... بگذریم.

تو میدانی از دلتنگی های بی منطق این روزها !

تو میدانی از پاییز ۹۱، پاییز ۹۲، پاییز ۹۳، و پاییز ۹۷....

تو آگهی از آن درد نخستین....

تو آگهی از رازهای مگوی این دل....

تو می دانی یا مولا...

تو هستی و بی قرارم...

تو هستی و چشم انتظارم....


چند روز بعد از اتمام ماه صفر بود، که .... که دیدم و فهمیدم.

چیزی نمونده که این صفر هم تموم بشه. که میلاد پیامبر اکرم صلوات الله علیه برسه و بشه یک سال....

پارسال چقدر خوشحال بودم و حالا....

راسته که دلتنگم؟

نمیدونم چقدر دلتنگیم واقعیه! چقدرش به خاطر کلیت مسأله ست و چقدرش واقعا مربوط به این قضیه!

ولی ولی ولی...

دلگیرم و نمی‌دونم باید چیکار کنم....

خدایا خسته م...

از اینهمه اومدن و نشدن. از اینهمه مذهبی بودن و نبودن. از اینکه هی باید برم بیرون با غریبه. از اینکه چرا یه نفر نیست محض رضای خدا... که اونی باشه که امام میخواد؟

امامم... دلتنگم و دلگیرم... از بچه شیعه هات دلگیرم مولا.

میدونم خودم ته بدی همه بچه شیعه هام... خودت میدونی ادعایی ندارم هرگز و هرگز و هرگز.... که مسخره ست من بودن توی عالٙمی که شما هستید. عالٙمی که با توحید می چرخه. عالمی که عاشوراش مظهر توحید حقیقیه...

دلم گرفته مولا.

دلم عجیب گرفته.....

مولای من..... نمی‌دونم هیچ وقت اونی که میخواید و فکر میکنم درسته میشه یا نه. کاش همون یک سال و نیم پیش جواب استخاره انجام ندادنش خوب نیومد و تمام... نمی‌دونم....

سر در نمیارم از عالم بالا...

ولی دلم گرفته.... غمی سنگین گوشه ی قلبم لانه کرده است حبیبم....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۹:۰۴
ترانه زندگی

امام غریبم....

سعی میکنم که حالا بیشتر از قبل تلاش کنم براتون...

قول میدم بهتون، تمام تلاشم رو کنم واسه کنکور و پایان نامه.

إن شاءالله ❤❤

توکل به الله عشق و توسل به خودتون...

یا مولا❤

إن شاءالله هرچی که هست برای خودتون باشه، فقط فقط فقط خودتون.

الهی آمین❤

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۵
ترانه زندگی

امروز با اون کسی که موسسه معرفی کرده بود بیرون بودم،

نمیتونم بگم چقدر روحم سنگینه!

و عجیبه که از دیشب یعنی قبل رفتن هم همینطوری هستم!

و بعدترش اینکه آقاهه از حجتیه بود، نگفت ولی حرفاش تابلوووو بود.

خدا داره امتحانم میکنه.

فکر کنم یکیشم همینه که خدا میخواد خودم برسم به اینکه توی مسلک ع غ بودن، چیزی که فاطمه میگه، حق ترینه و بهترین...

و باید همراه زندگیم رو هم توی همون راه انتخاب کنم.

میخواد بهم بگه انقد آدمای متفاوت زیادن، میخواد بهم بگه حتی اگه از موسسه باشه، ببینم چقدر هنوز حق رو میخوای و چقدر خودت رو؟

خدا عجیب داره امتحانم می کنه و نمیدونم تهش چی میشه و چی قراره بده...

امشب خیلی خیلی بیشتر از قبل، دلم سوخت.... برای غربت امام زمان و برای غربت علی....

چقدر غریب، چقدر رئوف، چقدر پدر......

الحمدلله الذی لا اله الا هو....


+ به غزل گفتم اربعین رو،

گفت واسه دعای شب قدر منه، فقط یه شب رفته بودم و اون یه شب هی یادت بودم و کربلا می‌خواستم برات. سرچ کرد تو چتا و ریپلای کرد،

نوشته بود کربلا خواستم برات، منتظرش باش....

خدای من... الله من....

ای که مرا خوانده ای،

راه نشانم بده....


+ خدارو شکر حالم با خونه خوبه , امروز اولین روز جدیم بود ک خداروشکر رفتم کتابخونه برای کنکور، اومدم خونه بابا زرشک پلو گذاشته بود.

الحمدلله. خدایا واقعا واقعا واقعا شکرت...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۳
ترانه زندگی

این عالم خیلی عجیبه و خیلی پیچیده ست. واقعا پیچیده ست.

به این فکر می کردم که چرا سرو جواب پیامک تبریک تولدش که بهش داده بودم رو هم نداد!

ناراحت بودم. هنوزم سختمه. یاد باران افتادم. اینکه اونم نتونسته بود نمیدونم کدوم کارای منو ببخشه!

به ذهنم انداختن شاید اینا برام پیش میاد که بهم نشون بده چقد کینه و چقد خشم بده و چقد اطرافیان رو اذیت می‌کنه... اینا برام پیش میاد که زودتر کمک کنه خوب شم به امیدخدا. إن شاءالله. با این که از بی مهری این دو دوست دلم گرفته اما اینم بخشی از زندگی و روزگاره. شاید باید دوستای جدیدم رو با دقت بیشتری انتخاب کنم. و اینکه دوست کلا یه نقطه ست توی دنیا در مقابل رسیدن به پروردگار. إن شاءالله.

خدا جونم فقط خودت.... فقط خودت مهربون ترینم....

دوستت دارم یا الله... عاشقتم یا الله.... عمر منی یا الله... جون منی یا الله....❤❤❤


اینم حتما بخشی از مسیر رشد بنده ست.

هرچی تو بگی، هر چی تو بخوای...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۱:۴۶
ترانه زندگی

شب جمعه ای‌‌....

بابا رضایت قلبی دادن به پیاده روی اربعین...

کار خود امام حسین علیه السلام هست، وگرنه مگه میشه پارسال جرات نکنی به زبون بیاری که دوست داری بری، و امسال خودشون شبونه برن برات کارت به کارت کنن؟...

آقای ن بابای زهرا هم گفتن خوبه. گفتن قلبا هم راضی هستن إن شاءالله. با همین گروه هم خوب بود...

الحمدلله. خدایا خدایا خدایا شکرت الله.... الله جانم.... بی نهایت ممنونتم...


امروز خداروشکر نشستم به پایان نامه. الحمدلله. خدا جونم کمک کن... إن شاءالله....

فردا وقت مشاوره دارم واسه دکترا... إن شاءالله...


هیچ جوره باورم نمیشه....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۲
ترانه زندگی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۶
ترانه زندگی

امروز چقدر خوشحال بودم.

از صبحش حالم خوب بود...

ظهرش دیدم اسمم توی سایت در اومده واسه اربعین....

همون جایی که رضوان معرفی کرده بود.

بعد دیدم اسم محدثه هم در اومده...

بعد بعد بعد...

از ذوق نمی تونستم درس بخونم حتی. لبخند که نه، خنده از لبام نمی رفت...

وقتی خوشحال تر شدم که فهمیدم اگه با این کاروان برم محدثه هم میاد با وجود اینکه اسم مادر و خواهرش در نیومده بود. از قیافه ی خوشحالم واسه محدثه عکس فرستادم.... بعدش... بعدش...

همون موقعم از موسسه زبانم که فرم همکاری پر کرده بودم پریشب، زنگ زدن واسه همکاری!

عجیب بود.... به محدثه می گفتم حس میکنم قراره بمیرم وگرنه اینهمه اتفاق خوب توی یه روز بعیده!

می‌گفت بعد محرم همیشه اتفاقای خوب میفته،

گفتم قربون خودش و محرمش بشم...

گفت می تو...


مامانم راضی بود...


بابا اومد. بهش گفتم. نذاشت حرفم تموم بشه، گفت نه.

گفت نه.

گفت نه.

گفت نه.

همین.

خودشم نمیدونه چرا!

میگه امنیت نیست، مامان گفت دانشجوییه، مطمئنه، میگه با دلار فلان قدر و ارز آزاد. از کجا بیارم؟ هی میخواستم توضیح ونوس رو بدم، نمیذاشت، داد میزد، توضیح دادم ونوس گفته حدودا دو تومن میشه، پرید وسط حرفم که از کجا بیارم؟ الان پول دانشگاهت هست، ماه دیگه سیزده تومن قسط ماشین دارم.

گفتم خب من نخواستم از شما بگیرم گفتم بگم اگه اجازه میدی برم دستبندم رو بفروشم برم. گفت نه. اونقد واجب نیست که «دستبندت» رو بفروشی بخوای بری...

هیچی نگفتم، نگاه کردم فقط.

بعدم نگاهمو کردم سمت تی‌وی. ادامه داد من نمی‌دونم من دوست ندارم بری خودت میدونی.

هیچی نگفتم. نمیتونستم یعنی. بغضم نمی‌داشت حرف بزنم...

رومو کردم سمت تی وی، نمیدونم چند دقیقه، فقط به خدا التماس کردم نذار اشکام اینجا بریزه، چونه م رو سفت کرده بودم که بیشتر از اون نلرزه.

بعدش رفتم دستشویی و اشکام ریخت... بعدش اومدم اتاق و درو بستم تا الان.

اشکام ریخت و ریخت و ریخت...

آهنگ دلبریتو کمترش کن پلی شد توی رندوم گوشیم.... اون عکس بین الحرمین و این شعر و این غروبی که گذشت و این آهنگ...

یاد خواب دیشبم بودم، نجف... و اتفاق امروز تا قبل از غروب...

و اما بعدش...

بگذریم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۴۴
ترانه زندگی