تو میدونی،
که چقدر دلتنگتم یا مولا...
که پاییز این روزها چقدر.... بگذریم.
تو میدانی از دلتنگی های بی منطق این روزها !
تو میدانی از پاییز ۹۱، پاییز ۹۲، پاییز ۹۳، و پاییز ۹۷....
تو آگهی از آن درد نخستین....
تو آگهی از رازهای مگوی این دل....
تو می دانی یا مولا...
تو هستی و بی قرارم...
تو هستی و چشم انتظارم....
چند روز بعد از اتمام ماه صفر بود، که .... که دیدم و فهمیدم.
چیزی نمونده که این صفر هم تموم بشه. که میلاد پیامبر اکرم صلوات الله علیه برسه و بشه یک سال....
پارسال چقدر خوشحال بودم و حالا....
راسته که دلتنگم؟
نمیدونم چقدر دلتنگیم واقعیه! چقدرش به خاطر کلیت مسأله ست و چقدرش واقعا مربوط به این قضیه!
ولی ولی ولی...
دلگیرم و نمیدونم باید چیکار کنم....
خدایا خسته م...
از اینهمه اومدن و نشدن. از اینهمه مذهبی بودن و نبودن. از اینکه هی باید برم بیرون با غریبه. از اینکه چرا یه نفر نیست محض رضای خدا... که اونی باشه که امام میخواد؟
امامم... دلتنگم و دلگیرم... از بچه شیعه هات دلگیرم مولا.
میدونم خودم ته بدی همه بچه شیعه هام... خودت میدونی ادعایی ندارم هرگز و هرگز و هرگز.... که مسخره ست من بودن توی عالٙمی که شما هستید. عالٙمی که با توحید می چرخه. عالمی که عاشوراش مظهر توحید حقیقیه...
دلم گرفته مولا.
دلم عجیب گرفته.....
مولای من..... نمیدونم هیچ وقت اونی که میخواید و فکر میکنم درسته میشه یا نه. کاش همون یک سال و نیم پیش جواب استخاره انجام ندادنش خوب نیومد و تمام... نمیدونم....
سر در نمیارم از عالم بالا...
ولی دلم گرفته.... غمی سنگین گوشه ی قلبم لانه کرده است حبیبم....
امام غریبم....
سعی میکنم که حالا بیشتر از قبل تلاش کنم براتون...
قول میدم بهتون، تمام تلاشم رو کنم واسه کنکور و پایان نامه.
إن شاءالله ❤❤
توکل به الله عشق و توسل به خودتون...
یا مولا❤
إن شاءالله هرچی که هست برای خودتون باشه، فقط فقط فقط خودتون.
الهی آمین❤
امروز با اون کسی که موسسه معرفی کرده بود بیرون بودم،
نمیتونم بگم چقدر روحم سنگینه!
و عجیبه که از دیشب یعنی قبل رفتن هم همینطوری هستم!
و بعدترش اینکه آقاهه از حجتیه بود، نگفت ولی حرفاش تابلوووو بود.
خدا داره امتحانم میکنه.
فکر کنم یکیشم همینه که خدا میخواد خودم برسم به اینکه توی مسلک ع غ بودن، چیزی که فاطمه میگه، حق ترینه و بهترین...
و باید همراه زندگیم رو هم توی همون راه انتخاب کنم.
میخواد بهم بگه انقد آدمای متفاوت زیادن، میخواد بهم بگه حتی اگه از موسسه باشه، ببینم چقدر هنوز حق رو میخوای و چقدر خودت رو؟
خدا عجیب داره امتحانم می کنه و نمیدونم تهش چی میشه و چی قراره بده...
امشب خیلی خیلی بیشتر از قبل، دلم سوخت.... برای غربت امام زمان و برای غربت علی....
چقدر غریب، چقدر رئوف، چقدر پدر......
الحمدلله الذی لا اله الا هو....
+ به غزل گفتم اربعین رو،
گفت واسه دعای شب قدر منه، فقط یه شب رفته بودم و اون یه شب هی یادت بودم و کربلا میخواستم برات. سرچ کرد تو چتا و ریپلای کرد،
نوشته بود کربلا خواستم برات، منتظرش باش....
خدای من... الله من....
ای که مرا خوانده ای،
راه نشانم بده....
+ خدارو شکر حالم با خونه خوبه , امروز اولین روز جدیم بود ک خداروشکر رفتم کتابخونه برای کنکور، اومدم خونه بابا زرشک پلو گذاشته بود.
الحمدلله. خدایا واقعا واقعا واقعا شکرت...
این عالم خیلی عجیبه و خیلی پیچیده ست. واقعا پیچیده ست.
به این فکر می کردم که چرا سرو جواب پیامک تبریک تولدش که بهش داده بودم رو هم نداد!
ناراحت بودم. هنوزم سختمه. یاد باران افتادم. اینکه اونم نتونسته بود نمیدونم کدوم کارای منو ببخشه!
به ذهنم انداختن شاید اینا برام پیش میاد که بهم نشون بده چقد کینه و چقد خشم بده و چقد اطرافیان رو اذیت میکنه... اینا برام پیش میاد که زودتر کمک کنه خوب شم به امیدخدا. إن شاءالله. با این که از بی مهری این دو دوست دلم گرفته اما اینم بخشی از زندگی و روزگاره. شاید باید دوستای جدیدم رو با دقت بیشتری انتخاب کنم. و اینکه دوست کلا یه نقطه ست توی دنیا در مقابل رسیدن به پروردگار. إن شاءالله.
خدا جونم فقط خودت.... فقط خودت مهربون ترینم....
دوستت دارم یا الله... عاشقتم یا الله.... عمر منی یا الله... جون منی یا الله....❤❤❤
اینم حتما بخشی از مسیر رشد بنده ست.
هرچی تو بگی، هر چی تو بخوای...
شب جمعه ای....
بابا رضایت قلبی دادن به پیاده روی اربعین...
کار خود امام حسین علیه السلام هست، وگرنه مگه میشه پارسال جرات نکنی به زبون بیاری که دوست داری بری، و امسال خودشون شبونه برن برات کارت به کارت کنن؟...
آقای ن بابای زهرا هم گفتن خوبه. گفتن قلبا هم راضی هستن إن شاءالله. با همین گروه هم خوب بود...
الحمدلله. خدایا خدایا خدایا شکرت الله.... الله جانم.... بی نهایت ممنونتم...
امروز خداروشکر نشستم به پایان نامه. الحمدلله. خدا جونم کمک کن... إن شاءالله....
فردا وقت مشاوره دارم واسه دکترا... إن شاءالله...
هیچ جوره باورم نمیشه....
امروز چقدر خوشحال بودم.
از صبحش حالم خوب بود...
ظهرش دیدم اسمم توی سایت در اومده واسه اربعین....
همون جایی که رضوان معرفی کرده بود.
بعد دیدم اسم محدثه هم در اومده...
بعد بعد بعد...
از ذوق نمی تونستم درس بخونم حتی. لبخند که نه، خنده از لبام نمی رفت...
وقتی خوشحال تر شدم که فهمیدم اگه با این کاروان برم محدثه هم میاد با وجود اینکه اسم مادر و خواهرش در نیومده بود. از قیافه ی خوشحالم واسه محدثه عکس فرستادم.... بعدش... بعدش...
همون موقعم از موسسه زبانم که فرم همکاری پر کرده بودم پریشب، زنگ زدن واسه همکاری!
عجیب بود.... به محدثه می گفتم حس میکنم قراره بمیرم وگرنه اینهمه اتفاق خوب توی یه روز بعیده!
میگفت بعد محرم همیشه اتفاقای خوب میفته،
گفتم قربون خودش و محرمش بشم...
گفت می تو...
مامانم راضی بود...
بابا اومد. بهش گفتم. نذاشت حرفم تموم بشه، گفت نه.
گفت نه.
گفت نه.
گفت نه.
همین.
خودشم نمیدونه چرا!
میگه امنیت نیست، مامان گفت دانشجوییه، مطمئنه، میگه با دلار فلان قدر و ارز آزاد. از کجا بیارم؟ هی میخواستم توضیح ونوس رو بدم، نمیذاشت، داد میزد، توضیح دادم ونوس گفته حدودا دو تومن میشه، پرید وسط حرفم که از کجا بیارم؟ الان پول دانشگاهت هست، ماه دیگه سیزده تومن قسط ماشین دارم.
گفتم خب من نخواستم از شما بگیرم گفتم بگم اگه اجازه میدی برم دستبندم رو بفروشم برم. گفت نه. اونقد واجب نیست که «دستبندت» رو بفروشی بخوای بری...
هیچی نگفتم، نگاه کردم فقط.
بعدم نگاهمو کردم سمت تیوی. ادامه داد من نمیدونم من دوست ندارم بری خودت میدونی.
هیچی نگفتم. نمیتونستم یعنی. بغضم نمیداشت حرف بزنم...
رومو کردم سمت تی وی، نمیدونم چند دقیقه، فقط به خدا التماس کردم نذار اشکام اینجا بریزه، چونه م رو سفت کرده بودم که بیشتر از اون نلرزه.
بعدش رفتم دستشویی و اشکام ریخت... بعدش اومدم اتاق و درو بستم تا الان.
اشکام ریخت و ریخت و ریخت...
آهنگ دلبریتو کمترش کن پلی شد توی رندوم گوشیم.... اون عکس بین الحرمین و این شعر و این غروبی که گذشت و این آهنگ...
یاد خواب دیشبم بودم، نجف... و اتفاق امروز تا قبل از غروب...
و اما بعدش...
بگذریم.