دختر شیشه ای

طرح نقش سکوت بر قامت دلم

دختر شیشه ای

طرح نقش سکوت بر قامت دلم

کلمات کلیدی

.

۱۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

یا زینب...

بدنم داره می لرزه هنوز...

قلبم هنوز تند تند می زنه..

باورم نمیشه. هنوز نیم ساعت نگذشته، شده آروم جونم...

نمیتونم از خودم دورش کنم انگار....

الحمدلله.

#قرآن

#حضرت زینب سلام الله علیها

#حرم

#هدیه

#ساره

#اوردن دم خونه

#غروب آخرین روز اردی بهشت

#هدیه

#مهمونی خدا

#به به عجب میزبانی....

#الحمدلله.

#یا زینب

#پیکسل حافظان حریم

#هدیه های یهویی حضرت... نگاهشون.

الحمدلله. خدایا شکرت......

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۹
ترانه زندگی

یکی دیگه از هدیه های امروز، صوت استاد بود که ویس زنده دادن دیشب بهم. از مراسم دیشب موسسه که داشتن. علی علی علی......

چقد خوب بود. انقد خوب بود. نیمه شب تولدت... الحمدلله....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۰۹
ترانه زندگی

امروز تولدمه! روزیه که به دنیا اومدم!

امسال عجیب بود برام خیلی. هیچ سالی فکر کنم مثل امسال نبوده برام. اینکه انقد بی حس باشم نسبت بهش.

هم نسبت به اردی بهشت و نزدیکیای تولدم، و هم نسبت به روز تولدم. انقد که این مدت بارها یادم رفت تولدم امروزه. مثلا روزش رو یادم می رفت. یا مثلا صبح از خواب بیدار شدم یادم نبود اصلا. پیامک طناز رو دیدم یادم اومد یهو!

یا اینکه کلا هیچ فرقی نداره امروز برام با روزهای دیگه.

ولی یکی دوتا هدیه خوب گرفتم از خدا. که اینا بهترینه.

دیروز صحبت با استاد و حضرت علی علیه السلام. یکی از بهترین اتفاق ها.

امروز و تشکیل گروه نجوا با تو در واتس اپ. اینکه امروز باشه.

خودش خیلی حرفه. الحمدلله یا مولای یا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجک الشریف، ادرکنا....



دیروز از موسسه که برگشتم نزدیک شش و هفت بود ساعت. دیگه مامان گفت زنگ زده خاله که فردا رو هماهنگ کنه و بعد خاله گفته امروز برنامه داره و همون دیشب قرار شده بیان. مامان هم دیر رسیده بود و خسته بود. شام هم یه چیز ساده واسه بابک گذاشت فقط. رفت کیک خرید و یکم تره بار و بعد اومد. خاله اینا ساعت ده شب اومدن. بابا قبلش نوشیدنی... خب خوب نبودم قطعا.  مخصوصا فکر اینکه سال دیگه این موقع روشا نیست توی تولدم یعنی؟ البته اگه اصلا خودم زنده باشم! و باقی شرایط.

بعد هم خاله اومد و اهنگ تولد و کیک بریدن و خوردن. همین. خاله اولش پر انرژی بود که خوشحال میشدم. الحمدلله. اناهیتا هم یم ذره خستگی نبود توی صورتش با اینکه بد سرما خورده بود و تا عصریش دانشگاه بود. الحمدلله. همه اینا محبت رو نشون میده. اینکه مامان الحمدلله انقد خوب انرژی گذاشت و میذاره هرسال...... خدا خیر دنیا و اخرت بهشون بده بابت همه خوبیای که توی دنیا پخش میکنن. ان شاءالله. یا مثلا از موسسه که اومدم بابا گفت دم موسسه میخواستم مثل اون روز برات گل بخرم بیارم گفتم شاید بد باشه. خب اینا خیلی خوبههههه. الحمدلله. اینکه انقد مهربون بود بابا. هی قربون صدقه و تولدت مبارک و اینا. خدا جونم شکرت کلی کلی کلی....

اخر شبش هم که هنگامه اینا رفتن با خاله دربارخ رفتن صحبت کردیم. خاله دلش نیست که برن. ان شاءالله هرچی که خیره پیش بیاد.... 

الحمدلله رب العالمین...


تولدت باشه، مهمونی خدا باشه، جمعه باشه که عید هست و روز حضرت ولی عصر، نجوا با تو دوباره تشکیل شه، الحمدلله.


سودابه توی ارام تبریک گفته تولدم رو و بقیه هم به تبعش اومدن تبریک گفتن. با یه صفتایی که واقعا خودمو لایقش نمی بنیم و این نشون میده جقد بقیه زیبا بین هستن و چقد خدا ستارالعیوبه.

یکم قاطی کردما از اینکه واقعا دلیلی نداره تولدم رو تبریک بگن..... ولی این محبتا شادم میکنه. الحمدلله.


چهارشنبه هم که بام حدثه و فاطی کو به شدت سورپرایزطور شدم. توی کافه. اولا که فاطیکو گفته بود محدثه نمیاد. بعد یهو اومد. بعد اقاهه سفارشمون رو اورد و بعدش داشتیم حرف می زدیم یهو دیدم یه کیک با شمع روشن بالا سرمه. اقاهه اورده بود. بچه ها گفتن تولدت مبااارک. بعدش فهمیدم محدثه کیک خریده بود و داده بود اقاهه بیارن برامون. بعد هدیه دادن. فاطی کو کتاب ِ کتاب فاضل نظری. و نیایش های شهید چمران ک نمایشگاه هم خیلی اتفاقی خود شهید بهم نشون داده بودن و خریده بودمش. و بعد محدثه هم کتابی از اقای قاضی... یاد نیمه شعبان که واسه اون فایل صوتی استاد میگفتن خود قاضی ش هم نبود. بحث این بود که من لایق نیستم این کارو انجام بدم.

اینکه مثلا یازده و نیم ب فاطی کو اوکی دادم ک بریم بیرون و بعد ساعت یک و نیم سه تایی با کیک کافه هستیم. یعنی مثلا محدثه از دانشگاهش چجوری زده و اومده... چقد وقت  و ارزش قائل شدن.

الحمدلله. خدا جونم شکرت. خدایا شکرت. امروزم خیلیا تبریک گفتن.

دوباره محدثه،

رضوان، طناز،  زینب دریا، ریحانه توی سپیدان و بقیه، عمو حمید زنگ زدن، خیلیا که فکرش رو نمیکردم. ارام هم.

ونوس.. مهلا.... واقعا ممنونم از خدا.... خدا جونم شکرت. ادم بعضی وقتا انگار اینظوری بهش تلنگر میخوره که تنها نیست.... که یکیا رو داره که رنگ و بوی خدا رو دارن و حواسشون هست بهت...

پست اینستای غزل، استوری مهلا و متن تلگرامش....ونوس....

خدایا شکرت... مرجان....

حتی استاد که دیروز تبریک گفتن، یادشون بود...

امروز سودابه و اذر و بعد بقیه توی ارام...

خدایا لایقش نیستم... چه بگویم... ممنون خدا که هستی که دارمت که دوستت دارم که دوستم داری.......


دوشنبه هم که تولد بازی گروه نقطه و ....


الحمدلله . الحمدلله. الحمدلله....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۰۶
ترانه زندگی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۴۵
ترانه زندگی
مشاوره داشتم امروز. چهارمین جلسه. گفت باید دارو بخوری.
قبول نمی‌کردم. کل یک ساعت رو داشت قانعم می کرد. منطقم قبول کرده. ولی احساسم....
چی بگم. یا خیلی منطقی دارم بهش نگاه میکنم یا حتی اینم دارم انکار می کنم. به هیچ کس نگفتم هنوز. به کس خاصیم نخواهم گفت إن شاءالله. استاد و باران. دلم گرفته. کاش زودتر این روزا بگذرن. احساس می کنم بدترین روزای عمرمه. احساس میکنم هیچ وقت اندازه الان حالم بد نبوده. شایدم همین طور باشه واقعا. نمی‌دونم. ولی میدونم خسته م و به شدت دلم میخواد حالم خوب بشه زودتر. دلم میخواد اگه قراره الان در این شرایط با دارو یکم بهتر شم، دلم میخواست الان یک ماه دیگه بود که زمان دارو خوردنم گذشته بود. فقط می‌خوام حالم خوب شه. حاضرم هرکار مجازی بکنم براش. فردا زنگ میزنم وقت بگیرم...... درد داره برام. میدونم اذیت خواهم شد. اما فکر کنم بهترین راه این باشه الان....... آخ خدا..... آخ خدا..... آخ خدا..... دلم گرفته برایت.
خدا...... خدا ببین تنهاییمو. خدا خودت شاهدی که به خاطر هدفم که شمایی و امام که در راستای شما هست، این تصمیم سخت رو قبول می کنم. خدایا... خودت کمک همه کن.
من این بار هم شکست خوردم. خدایا دستمو بگیر بلند شم. امامم.....
دلم می ریزه وقتی فکر می کنم بهش. به عملی کردن این تصمیم سخت. آخ خدا.... آخ خدا.... آخ خدا.....
نا ندارم دیگه به خودت قسم😭😭😭.....
خودت بهم توان بده که اگه خیره زودتر عملی شه این تصمیم. زود وقت بدن. زود برم و بخورم و یکم بهتر بشم. به خودت قسم دیگه توان ندارم...
هیچ سالی اردی بهشت انقد غمگین نبوده برام. انقد حالم بده که یادم می‌ره تولدم نزدیکه. که یادم می‌ره چند روز دیگه بهش مونده. که هی حواسم نیست....

+ راه ندادم سورپرایزم کنن. ف هادی، محدثه، طلوع، قبل کلاس. خود کلاس.
البته مطمئن نیستم به هیچ وجه! ولی اگرم بود من راهشو بستم.
هیچی خوشحالم نمی‌کنه. هیچی. حیف ِ تولد ۲۴ سالگی . . . . .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۴
ترانه زندگی

خسته م خسته م خسته م

یعنی به یه حالت بی تفاوتی و سِری محض رسیدم....

امروز خونه سارا بودیم. بعد از خیلی وقت. ماه رمضون پارسال خونه زهرا بودیم و دی سال قبلش خونه سارا.

برام تولد گرفتن. کیک گرفته بودن. عسل و محدثه اینا. بعدش الناز و ساره هم کیک گرفته بودن واسه شیرینی عقدشون. بعدش اون کیک ک شیرینی شون بود رو دیگه یکی کردیم با تولد من. و اون کیک تولد من رو گذاشتن برای یه مناسبت دیگه خونه سارا. شمع فوت کردم. حنا هم فوت کرد باهام. سادات کوچولوی قشنگم....

بچه ها هی میگفتن تو فکری، ساکتی و ...

حالت عادی بودم پیششون. یعنی اذیت و اینا نبودم. معمولی ِ این روزام بودم. ولی فهمیدن خب انگار...

محدثه می‌گفت ترانه یا داره ازدواج می‌کنه یا قراره شهید شه. شیدا می‌گفت احتمالا دومیشه چون خیلی تو فاز اولی نیست.

هعی بابا... کاش شهید شدن به این آسانی بود :) . کاش یه کاری می کردم که دلم قرص باشه خدا می خردم. حیف و حیف و صد حیف....

زهرا و سارا و محدثه بهم هدیه دادن. زهرا یه شومیز. محدثه یه کتاب که گفت بهترین کتاب نمایشگاه امسال شناخته شده. سارا... سارا... سارا.... یه چادر نماز داد.... به شدت زیبا و پر از حس خوب... می‌گفت از وقتی که ترانه چادری شده دلم میخواست بهش چادر هدیه بدم. می‌گفت هربار خواستی استفاده ش کنی دعام کن. وقتی میخواستم بوسش کنم بابت تشکر، گفت خدا خیلی دوستت داشته. گفتم دعا کن ادامه پیدا کنه....

خیلی خوب بود خداروشکر. از خجالت نمیتونستم سرم رو بلند کنم.....محبتشون. همین که به یادم بودن. برام وقت گذاشتن. همین که شمع کیک رو روشن کردن و یهو با هپی برث دی گفتن اومدن پیشم. همین که آهنگ تولد رو پخش می‌کردن. همین که تبریک گفتن. همین محبتای کوچیک اما پر از عشق.... دوستشون دارم. خدا جونم ممنون. الحمدلله خدا جون دل گلم😘😘❤❤.


حقیقتا حالم اصلا خوب نیست. نمیدونم باید چیکار کنم. هم جسمی به هم ریختم و بد به هم ریختم، و هم روحی. قاطی شدم. فردا وقت مشاوره دارم. خوشحالم. نمی‌دونم چجوری پیش می‌ره. ولی خیلی لازمش دارم... الحمدلله.

خدا جونم کمک کن هرچی که خیره پیش بیاد و بر زبان و قلب هردومون جاری شه....😘.

خدا جونم کمک کن فردا و کلا واسه پایان نامه. خیلی از جونم کمک کن جلسه فردا با استاد إن شاءالله خوب پیش بره و بیفتم رو غلتک و انجام بشه کاراش إن شاءالله.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۵۱
ترانه زندگی

۱۹ اردی بهشت بود تصمیم شوم قطعی شد

و فردا یعنی ۲۲ اردی بهشت هم قراره قرارداد ببندن احتمالا.


+ جمعه ۲۱ اردی بهشت، آخرین جمعه شعبان، اونم جمعه، دیدن کاغذ کادو می آید مهربان ترین تو کیف جلویی م توی کلاس فاطمه طور و استاد ف و م. مدارس اسلامی.

پیام به استاد و دکتر ص :)

عیدی حضرت... نگاهشون.... می آید مهربان ترین...

این چند روز هم دوشنبه ک محدثه از حرم پیام داد

سه‌شنبه یا عسل زنگ زدن

چهارشنبه شیدا زنگ زد

پنجشنبه عاطفه پیام داد

تازه لایو از اینستا هم بود. اصن عجیب غریب امام رار علیه السلام حرف میزنن باهام.

پنجشنبه ۲۰ اردی بهشت هم توی مشترک گفتن إن شاءالله امسال می برنمون... اگه حضرت بطلبن. إن شاءالله ‌

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۰۲
ترانه زندگی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۵۸
ترانه زندگی

تو می دانی

تنها تو آگهی

از آن درد نخستین

که جان را به نیمه می رساند

و نمی ستاند.

یا الله

یا مٙهدی ......


+ آخرین جمعه شعبان اومد و تموم شد و نیومدی.

بمیرم برای غربتت .......


خیلی حرف دارم. ولی نمیدونم چرا نمی نویسم دیگه...

خیلی اتفاقا افتاده. مشاوره ها...

حس و حالا

اتفاقا

شعبان

رمضان پیش رو

دل ِ سوخته ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۲
ترانه زندگی

دیشب خواب دیدم که سر همین مست کردناش، مسموم شده و صورتش سِر شده و نمیتونست درست حرف بزنه.

نکنه قراره چیزیش شه؟ نکنه قراره سکته کنه؟ نکنه نکنه نکنه؟

آخ که چه داستان‌هایی تو ذهنم ساخته میشه. مخصوصا وقتی این حالشو میبینم.

سرم درد می‌کنه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۳۲
ترانه زندگی