امروز تولدمه! روزیه که به دنیا اومدم!
امسال عجیب بود برام خیلی. هیچ سالی فکر کنم مثل امسال نبوده برام. اینکه انقد بی حس باشم نسبت بهش.
هم نسبت به اردی بهشت و نزدیکیای تولدم، و هم نسبت به روز تولدم. انقد که این مدت بارها یادم رفت تولدم امروزه. مثلا روزش رو یادم می رفت. یا مثلا صبح از خواب بیدار شدم یادم نبود اصلا. پیامک طناز رو دیدم یادم اومد یهو!
یا اینکه کلا هیچ فرقی نداره امروز برام با روزهای دیگه.
ولی یکی دوتا هدیه خوب گرفتم از خدا. که اینا بهترینه.
دیروز صحبت با استاد و حضرت علی علیه السلام. یکی از بهترین اتفاق ها.
امروز و تشکیل گروه نجوا با تو در واتس اپ. اینکه امروز باشه.
خودش خیلی حرفه. الحمدلله یا مولای یا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجک الشریف، ادرکنا....
دیروز از موسسه که برگشتم نزدیک شش و هفت بود ساعت. دیگه مامان گفت زنگ زده خاله که فردا رو هماهنگ کنه و بعد خاله گفته امروز برنامه داره و همون دیشب قرار شده بیان. مامان هم دیر رسیده بود و خسته بود. شام هم یه چیز ساده واسه بابک گذاشت فقط. رفت کیک خرید و یکم تره بار و بعد اومد. خاله اینا ساعت ده شب اومدن. بابا قبلش نوشیدنی... خب خوب نبودم قطعا. مخصوصا فکر اینکه سال دیگه این موقع روشا نیست توی تولدم یعنی؟ البته اگه اصلا خودم زنده باشم! و باقی شرایط.
بعد هم خاله اومد و اهنگ تولد و کیک بریدن و خوردن. همین. خاله اولش پر انرژی بود که خوشحال میشدم. الحمدلله. اناهیتا هم یم ذره خستگی نبود توی صورتش با اینکه بد سرما خورده بود و تا عصریش دانشگاه بود. الحمدلله. همه اینا محبت رو نشون میده. اینکه مامان الحمدلله انقد خوب انرژی گذاشت و میذاره هرسال...... خدا خیر دنیا و اخرت بهشون بده بابت همه خوبیای که توی دنیا پخش میکنن. ان شاءالله. یا مثلا از موسسه که اومدم بابا گفت دم موسسه میخواستم مثل اون روز برات گل بخرم بیارم گفتم شاید بد باشه. خب اینا خیلی خوبههههه. الحمدلله. اینکه انقد مهربون بود بابا. هی قربون صدقه و تولدت مبارک و اینا. خدا جونم شکرت کلی کلی کلی....
اخر شبش هم که هنگامه اینا رفتن با خاله دربارخ رفتن صحبت کردیم. خاله دلش نیست که برن. ان شاءالله هرچی که خیره پیش بیاد....
الحمدلله رب العالمین...
تولدت باشه، مهمونی خدا باشه، جمعه باشه که عید هست و روز حضرت ولی عصر، نجوا با تو دوباره تشکیل شه، الحمدلله.
سودابه توی ارام تبریک گفته تولدم رو و بقیه هم به تبعش اومدن تبریک گفتن. با یه صفتایی که واقعا خودمو لایقش نمی بنیم و این نشون میده جقد بقیه زیبا بین هستن و چقد خدا ستارالعیوبه.
یکم قاطی کردما از اینکه واقعا دلیلی نداره تولدم رو تبریک بگن..... ولی این محبتا شادم میکنه. الحمدلله.
چهارشنبه هم که بام حدثه و فاطی کو به شدت سورپرایزطور شدم. توی کافه. اولا که فاطیکو گفته بود محدثه نمیاد. بعد یهو اومد. بعد اقاهه سفارشمون رو اورد و بعدش داشتیم حرف می زدیم یهو دیدم یه کیک با شمع روشن بالا سرمه. اقاهه اورده بود. بچه ها گفتن تولدت مبااارک. بعدش فهمیدم محدثه کیک خریده بود و داده بود اقاهه بیارن برامون. بعد هدیه دادن. فاطی کو کتاب ِ کتاب فاضل نظری. و نیایش های شهید چمران ک نمایشگاه هم خیلی اتفاقی خود شهید بهم نشون داده بودن و خریده بودمش. و بعد محدثه هم کتابی از اقای قاضی... یاد نیمه شعبان که واسه اون فایل صوتی استاد میگفتن خود قاضی ش هم نبود. بحث این بود که من لایق نیستم این کارو انجام بدم.
اینکه مثلا یازده و نیم ب فاطی کو اوکی دادم ک بریم بیرون و بعد ساعت یک و نیم سه تایی با کیک کافه هستیم. یعنی مثلا محدثه از دانشگاهش چجوری زده و اومده... چقد وقت و ارزش قائل شدن.
الحمدلله. خدا جونم شکرت. خدایا شکرت. امروزم خیلیا تبریک گفتن.
دوباره محدثه،
رضوان، طناز، زینب دریا، ریحانه توی سپیدان و بقیه، عمو حمید زنگ زدن، خیلیا که فکرش رو نمیکردم. ارام هم.
ونوس.. مهلا.... واقعا ممنونم از خدا.... خدا جونم شکرت. ادم بعضی وقتا انگار اینظوری بهش تلنگر میخوره که تنها نیست.... که یکیا رو داره که رنگ و بوی خدا رو دارن و حواسشون هست بهت...
پست اینستای غزل، استوری مهلا و متن تلگرامش....ونوس....
خدایا شکرت... مرجان....
حتی استاد که دیروز تبریک گفتن، یادشون بود...
امروز سودابه و اذر و بعد بقیه توی ارام...
خدایا لایقش نیستم... چه بگویم... ممنون خدا که هستی که دارمت که دوستت دارم که دوستم داری.......
دوشنبه هم که تولد بازی گروه نقطه و ....
الحمدلله . الحمدلله. الحمدلله....