اولین تولد امسال... الحمدلله. خدا جونم شکرت. دوستت دارم نازگل قشنگم
خسته م خسته م خسته م
یعنی به یه حالت بی تفاوتی و سِری محض رسیدم....
امروز خونه سارا بودیم. بعد از خیلی وقت. ماه رمضون پارسال خونه زهرا بودیم و دی سال قبلش خونه سارا.
برام تولد گرفتن. کیک گرفته بودن. عسل و محدثه اینا. بعدش الناز و ساره هم کیک گرفته بودن واسه شیرینی عقدشون. بعدش اون کیک ک شیرینی شون بود رو دیگه یکی کردیم با تولد من. و اون کیک تولد من رو گذاشتن برای یه مناسبت دیگه خونه سارا. شمع فوت کردم. حنا هم فوت کرد باهام. سادات کوچولوی قشنگم....
بچه ها هی میگفتن تو فکری، ساکتی و ...
حالت عادی بودم پیششون. یعنی اذیت و اینا نبودم. معمولی ِ این روزام بودم. ولی فهمیدن خب انگار...
محدثه میگفت ترانه یا داره ازدواج میکنه یا قراره شهید شه. شیدا میگفت احتمالا دومیشه چون خیلی تو فاز اولی نیست.
هعی بابا... کاش شهید شدن به این آسانی بود :) . کاش یه کاری می کردم که دلم قرص باشه خدا می خردم. حیف و حیف و صد حیف....
زهرا و سارا و محدثه بهم هدیه دادن. زهرا یه شومیز. محدثه یه کتاب که گفت بهترین کتاب نمایشگاه امسال شناخته شده. سارا... سارا... سارا.... یه چادر نماز داد.... به شدت زیبا و پر از حس خوب... میگفت از وقتی که ترانه چادری شده دلم میخواست بهش چادر هدیه بدم. میگفت هربار خواستی استفاده ش کنی دعام کن. وقتی میخواستم بوسش کنم بابت تشکر، گفت خدا خیلی دوستت داشته. گفتم دعا کن ادامه پیدا کنه....
خیلی خوب بود خداروشکر. از خجالت نمیتونستم سرم رو بلند کنم.....محبتشون. همین که به یادم بودن. برام وقت گذاشتن. همین که شمع کیک رو روشن کردن و یهو با هپی برث دی گفتن اومدن پیشم. همین که آهنگ تولد رو پخش میکردن. همین که تبریک گفتن. همین محبتای کوچیک اما پر از عشق.... دوستشون دارم. خدا جونم ممنون. الحمدلله خدا جون دل گلم😘😘❤❤.
حقیقتا حالم اصلا خوب نیست. نمیدونم باید چیکار کنم. هم جسمی به هم ریختم و بد به هم ریختم، و هم روحی. قاطی شدم. فردا وقت مشاوره دارم. خوشحالم. نمیدونم چجوری پیش میره. ولی خیلی لازمش دارم... الحمدلله.
خدا جونم کمک کن هرچی که خیره پیش بیاد و بر زبان و قلب هردومون جاری شه....😘.
خدا جونم کمک کن فردا و کلا واسه پایان نامه. خیلی از جونم کمک کن جلسه فردا با استاد إن شاءالله خوب پیش بره و بیفتم رو غلتک و انجام بشه کاراش إن شاءالله.