مشاوره جلسه چهارم
سه شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۱۴ ب.ظ
مشاوره داشتم امروز. چهارمین جلسه. گفت باید دارو بخوری.
قبول نمیکردم. کل یک ساعت رو داشت قانعم می کرد. منطقم قبول کرده. ولی احساسم....
چی بگم. یا خیلی منطقی دارم بهش نگاه میکنم یا حتی اینم دارم انکار می کنم. به هیچ کس نگفتم هنوز. به کس خاصیم نخواهم گفت إن شاءالله. استاد و باران. دلم گرفته. کاش زودتر این روزا بگذرن. احساس می کنم بدترین روزای عمرمه. احساس میکنم هیچ وقت اندازه الان حالم بد نبوده. شایدم همین طور باشه واقعا. نمیدونم. ولی میدونم خسته م و به شدت دلم میخواد حالم خوب بشه زودتر. دلم میخواد اگه قراره الان در این شرایط با دارو یکم بهتر شم، دلم میخواست الان یک ماه دیگه بود که زمان دارو خوردنم گذشته بود. فقط میخوام حالم خوب شه. حاضرم هرکار مجازی بکنم براش. فردا زنگ میزنم وقت بگیرم...... درد داره برام. میدونم اذیت خواهم شد. اما فکر کنم بهترین راه این باشه الان....... آخ خدا..... آخ خدا..... آخ خدا..... دلم گرفته برایت.
خدا...... خدا ببین تنهاییمو. خدا خودت شاهدی که به خاطر هدفم که شمایی و امام که در راستای شما هست، این تصمیم سخت رو قبول می کنم. خدایا... خودت کمک همه کن.
من این بار هم شکست خوردم. خدایا دستمو بگیر بلند شم. امامم.....
دلم می ریزه وقتی فکر می کنم بهش. به عملی کردن این تصمیم سخت. آخ خدا.... آخ خدا.... آخ خدا.....
نا ندارم دیگه به خودت قسم😭😭😭.....
خودت بهم توان بده که اگه خیره زودتر عملی شه این تصمیم. زود وقت بدن. زود برم و بخورم و یکم بهتر بشم. به خودت قسم دیگه توان ندارم...
هیچ سالی اردی بهشت انقد غمگین نبوده برام. انقد حالم بده که یادم میره تولدم نزدیکه. که یادم میره چند روز دیگه بهش مونده. که هی حواسم نیست....
+ راه ندادم سورپرایزم کنن. ف هادی، محدثه، طلوع، قبل کلاس. خود کلاس.
البته مطمئن نیستم به هیچ وجه! ولی اگرم بود من راهشو بستم.
هیچی خوشحالم نمیکنه. هیچی. حیف ِ تولد ۲۴ سالگی . . . . .
۹۷/۰۲/۲۵