کربلا.........کربلا....
الناز و شیدا هم دارن می رن کربلا....
محدثه...
ونوس...
همه...
یاد گریه ها و التماسام میفتم.... اینکه اگه امسال کربلا نرم می میرم... چرا هنوز زنده م؟
خیلی وقته خوشحال نیستم.... خسته م....
وای خدا....
یا حسین می دونم بی لیاقتم... میدونم😭😭😭😭. چرا اینجوری بهم نشون میدید اقا؟ مگه خریدار حر نبودید؟ پس چرا..... ؟ ....
آخ خدا... آخ خدای من.....
تیر میکشه قلبم... محکم می زنم... آنقدر که نمیتونم نفس عمیق بکشم.
چقدر ضعیف شدم. بدم میاد از این ضعیف بودن لعنتی...
تا گردنم نبض می زنه....نمیخوام پرانول بخورم. نمیخوام برگردم به اون روزا.
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم....
بذار بمیرم... بذار بمیرم....
اینکه الناز با یه حالتی می گه که فکرت بودم اما نمیدونم از نظر اجازه پدر چطور بود... بدم میاد از این ترحما... بدم میاد. منو یاد همون حالی می ندازه که سروناز عقدش رو نگفته بود بهم. میدونم هردوشون از نهایت خوبیشون هست. اما به من این حس دست میده. از شدت نبض زدن، سرم منقبض شده درد میکنه. حالم خوش نیست... فکر کن همه اینا مصادف بشه با شب اول آبان... فکر اینکه میتونستی به چی برسی و نرسیدی.... فکر اینکه چقدر بی لیاقتی... کاش امشب بمیرم. کاش امشب بمیرم. کاش امشب بمیرم.....