روز نوشت ِ آخر مهر ِ تلخ, سخت!
چه روزی بود امروز....
چقدر سخت.... چقدر سخت... هر لحظه ش شکستم و باریدم....
چشمام می سوزه هنوز ... این روزام همین مدلی شده :) ...
کلاس طلیعه داشتیم امروز...
قبلش با مامان کلی بحثمون شد. خدا ببخشه منو....
بعدش حیاط دانشکده... مزار شهدایی که از دور می شم زیارتشون کرد فعلا چون دورشون حصار کشیدن برای ساختنش..
بعدش کلاس دکتر..... ساعت نماز... نماز خوندن پشت سر این استاد فوق العاده ست... صوتشون... حالشون.. عالیه...
چقدر امروز توی نماز گریه کردم.... یه جا حتی هق هق شدم...هق هق ِ یواش...
چسبید...
آخر کلاس دم در با باران چشم تو چشم شدم. سرمو انداختم پایین. چقدر دلم گرفت امروز... چقدر تنها بودم.... چقدر این روزا... بگذریم... :)(.
بعدش مامان اومد دنبالم... باهم آشتی بودیم الحمدلله.... خدایا ببخشید😭... مثل همیشه خراب کردم با بد بودنم😭😭😭😭...
بعدش اومدیم پیش روشا... نمیذاشت بیام. فهمیده بودم میخوام برگردم و قهر کرده بود. تا گفتم نمی رم و بریم ماکاکا بخوریم؟ گفت آره. دورش بگردم من که چقدر زود حالش خوب میشه... روشا! کاش منم میتونستم مثل تو انقدر همه چیز رو ساده بگیرم.... انقدر راحت وسط گریه حالم خوب شه و تصمیم بگیرم که حرکت کنم... تصمیم جدید بگیرم....
اومدم خونه.... آناهیتا پیام داد... عکس بود... گفت مزار شهدای کنار دانشکده شون هست و امروز برای اولین رفته... برای حال امروز من حس فوق العاده ای بود... الحمدلله... انگار نگاهشون هست به من ِ بی لیاقت ترین....
بعد ش همون لحظه سروناز زنگ زد... قرار شد دوشنبه همو ببینیم به امیدخدا...❤❤❤ دوشنبه.... اول آبان....اول آبان......
+ از آدما خسته م. پناه می برم به سکوتم. سکوت ِ دوست داشتنی خودم سلام....
+ یا حسین.....
میدونم به هیچ دردی نمی خورم. خودت زودتر منو ببر پیش خودت!
چی گفتم!!!!!! حواسم نبود. ناخواسته نوشتم. قصد جسارت نداشتم آقا....
یعنی... زودتر منو از این دنیا ببر... از این دنیا خسته م... از این بیهوده بودنم خسته م شما میدونید...
اینکه اینهمه آدم توی لاک جیغ اثر گذاشتن روی یکی ولی من ِ پست نه.... چون خودم بدم. چون خودم آدم نشدم ک بخوام کسی رو کمک کنم...
آدم بشو نیستم مولا... پس تا خراب تر نکردم زودتر رفتنم رو امضا کن.. تا اربعین نرسیده امضا کن آقا....
عمیقا خسته م مولا....
یا حسین..... یا حسین.... یا حسین.....