ک مثل کربلا .... ح مثل حسرت..
خودت شاهدی باهام چیکار کردن، نه؟
هیچی. دیگه حرفی ندارم.
فقط اینکه... بدم میاد ازش. از بوی تعفنی که میده. بدم میاد از چهره کریهی که داره. بدم میاد ازش.
صبح اومده بیدارم کنه. دلیلی هم نداشت بیدارم کنن اصلا. نفهمیدم چی میگه. فقط آخرش اسم کربلا شنیدم. یهو چشام باز شد. به یه حالتی گفت دوست داری بری کربلا؟ سرمو تکون دادم که آره. گفت نمیشه عراق بسته شده. و خندید و رفت.
چیه؟ چرا دست بر نمیدارن از سرم؟ من که کاری باهاشون ندارم. چرا حتی اینجوری از خواب بیدارم می کنن؟ چرا شکنجه روحی می کنن منو؟
دیگه نا ندارم. کاش یکم از اون اداها که برای همکارات میای برای ما هم میومدی. کاش قبل اربعین امسال بمیرم. کاش ...
من که میدونم بی لیاقتم. اما انتظار نداشتم یه بوزینه اینو تو سرم بزنه. متنفرم ازش. دلم میخواد دستامو بذارم رو گلوش تا چشاش از حدقه در بیاد.
اونی که فقط فکر خودشه. فکر عوض کردن ماشینش ، چیزی که تو چشم مردمه. فکر مست شدنش. فکر جایی که بهش حال بدن. حتی به روشا رحم نداره. ببین کی گفتم بهت اینو...
امروز یه بار دیگه مردم و نمیدونم چه سگ جونی م که هنوز زنده م...
خاک بر سر من که هنوز زنده م...